آزادی چه خونها که به پای تو ریخته نخواهد شد...

 روزها از پی هم می اد و می ره ... روزهای شاد و روزهای غمگین و روزهای معمولی و

روزهایی که بیشتر شون تکراری و یکنواخت هست...

شبهای که با درد و غم و تنهایی و  اشک  تا صبح  می گدزه ...

شبهای کابوس  های وحشتناک و  غمگین و بد ...شبهایی که درش ادم هیچ وقت توی خواب

هم حتا یه رویای زیبا نمی بینه...

عمر من داره تموم میشه به همین سادگی در گذر این شب و روزهای ملال آور و دردناک...

نمی دونم چطوری یه ادم می تونه خودش رو خوشبخت   فرض کنه ؟ وقتی که به معشوقش

رسیده یا وقتی که  توی این دنیا این همه بدی و زشتی و فقر وجود نداشته و ا دم بتونه آزاد

زندگی کنه ...اما یه چیزی رو می دونم اگه  برای رسیدن به معشوقش و یه دنیای آزاد و

شاد و بدون  فقر  همزمان تلاش کنه  حتا اگه هم نرسه به هیچ کدوم از این دوتا   ،  به نظر

من اون ادم خوشبختی در درونش هستش حتا اگه به ظاهر دیگران ننبین  اما در درونش

خوشبخترین ادم زمین هستش...