روزهای تنهایی حمیدرضا

يه روز... يه عشق... پی نوشت ۲۵
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
 

شیخ ما و مراد و پیر ما روزی در راهی که با اصحاب و مریدان می رفتیم دستش را نشان داد

و گفت : این چیست؟ یکی از مریدان گفت: دست شما! شیخ ما در اون نظر کرد و گفت خاموش

نیک بنگر که چیست ؟!! پس از لختی  مریدان و اصحاب جملگی گفتند نمی دانیم که این

چیست؟ شیخ ما  آن یگانه روزگار و آن  پیر مکتب و خرابات گفت: این دستی است که به این

جهان اشاره می کند کوتاه نظران دست را همی بیند نه اشارت دست را!!!...

.................

یه روز که زود می اد یا دیر همه می میرن به نوبت فرقی نداره  که کی باشه بالاخره اون روز

می اد...اما تا وقتی که نیموده چرا ناراحت اون روز هستی ؟؟؟...  شاد باش...

...............

عشق تو من رو کشت و دوباره زنده کرد...

نیروی عشق بر همه چیز غلبه می کنه به جز دوری و فراق معشوق ...

غم نبودن کنار معشوق سخته اما نا امیدی از رسیدن به اون سختتر و کشنده هستش

پس نا امید نشو...

کسهایی که دوست دارن دیگران دوستشون بدارن باید اونها هم دیگران رو دوست داشته باشن

هر چند که اونها ارزش دوست داشتن رو هم نداشته باشند اما باید باز اونها رو دوست داشت...

پی نوشت ۲۵:

۱ـ من بابا چطوری بگم دوستت دارم ناراحت نباش و شاد باش ...

۲ـ تا  روز  رسیدن  زیاد نمونده فقط یه ذره مونده صبر داشته باش...

۳ـ عشق همون جاودیی که می تونه هر کاری بکنه...

۴ـ ما می خواهیم قفل قفس تنهاییمون رو بشکنیم...