یه روز  می اد و تو می فهمی همه چیز رو...

یه روز از همین روزهای سرد و تلخ و تکراری  تو همه حرفهام رو باور می کنی....

یه روز که فرقی نداره یه روز بهاری باشه یه روز سرد و تیره زمستان یا یه روز پاییزی برگ ریزان

باشه یا یه روز توی تابستان با گرمای مسخ کننده و سر گیجه آور و خفه کننده...

یه روز بالاخره تو هم می فهمی که چقدر فرصتها رو از دست دادیم ...

چقدر می تونستیم شاد باشیم و خوشبخت ...می تونستیم یه زندگی خوب رو شروع کنیم

با عشق ... و با مشکلات روزمره و  عادی هر زندگی رو با هم به راحتی می تونستیم بگذریم

 چون فقط اون وقت با عشق همه چیز برامون کوچیک میشد نه مثل حالا که هر مشکل

کوچیکی برامون مثل یه سد هستش که باید به سختی بگذریم ازش...

یه روز می اد که مطمئنم  می فهمی...

می دونی اون روز برای من و تو دیگه دیر شده و برای من دیگه فرصتی نمونده...

می دونی اون روز چه وقت می اد... روزی که من دیگه زنده نباشم...

...................

چقدر زود به مرگ نزدیک میشه ادم در حالی اصلا حالیش نیست گذر زمان رو...

پی نوشت۱۷:

۱- این روزها برف می باره  همه جا سفید شده ...

۲- یادش بخیر  وقتی کوچیکتر بودم همیشه سعی داشتم یه خونه برفی بسازم اما

به جز یه بار نشد  چون همیشه برف کم بود یا وقتی اجازه داشتم برم بیرون برفها داشت

اب میشد...

۳- من رفتم،  تو رفتی، او رفت ،ما رفتیم،....همه به دنبال عشق و زیبایی، شما ها هم برید

شاید پیدا کردید اگه هم نکردید حداقل سعیتون رو کردید و حسرت نرفتن رو نخواهید خورد...

۴- شاد باشید و برف بازی  کردن رو یادتون نره...

۵- راستی شما هم از برف ها سر سره تا حالا درست کردید؟ واقعا حال میده ...