روزهای تنهایی حمیدرضا

عشق و عاشقی...پی نوشت۱۵
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
 

عشق و عاشقی...

درد و زجر عشق...

دوری و جدایی در عشق...

...

زندگی  من ، تمام عمر من تا بحال ، تمام دارایی  مادی و معنوی من همه  در برابر

عشق تو هیچ هستش...

تا قبل از تو من خام و یه  انسان عادی بودم مثل همه... اما وقتی تو امدی و من عاشق تو

شدم  من به   به اوج رسیدیم شدم یه انسان خوب  بخاطر وجود تو و عشق تو... الان وقتی

تو نیستی من خاکستر شدم و باد  خاکستر وجود من رو به همه جا پخش کرده

با اینکه من وسعت پیدا کردم ولی دیگه بی وجود تو  هیچ شدم انگار که دیگه وجود ندارم

و اصلا قبلا هم وجود نداشتم....

پی نوشت۱۵:

۱- من این نوشته ها رو از روی احساسم می نویسم وقتی می نوشتن اینها تمام میشه

انگار به نوعی تخلیه روحی شدم ...

۲- یکی از من پرسید بعدا  تو از نوشتن اینها پشیمون نمیشی ؟ ...نه من پشیمون نمیشم

نه اینکه اینها خوب هستن یا از این جور حرفها نه. بخاطر اینکه اینها بخشی از احساس من

بود که توی اینجا نوشتم  شاید ۱ سال یا ۵ سال یا ۱۰ سال دیگه   من از این نوشته ها

خوشم نیاد یا دوست نداشته باشم کسی بدونه من اینها رو نوشتم اما اون وقت هم باز

به خاطر نوشتنشون پشیمون نیستم  اصلا...

۳- راستی من دلم نمی خواهد کسی  با این نوشته های من ناراحت بشه...

۴- اگه کسی رو ناراحت کردم من رو ببخشه...

۵- این عشق بین من و تو مثل یه راز مخفی و قشنگ و شیرین هستش...

۶- به یاد من باشید  و من رو از یاد نبرید هیچ وقت...