این روزها حسابی گیج شدم... حسابی حالم گرفته هستش... خیلی دلتنگ تو هستم...

کاشکی میشد پیشم بودی...

....

الان داره برف می اد اینجا ... باز هم از اون برفهایی که سریع اب میشه وقتی روی زمین

می شینه...

خیلی دلم می خواست الان با تو و در کنار تو  زیر این برفی که می باره قدم می زدم

توی این خیابونها  که تمامی نداره  و قدم زدن  توش به جزء ناراحتی و درد و غم و تنهایی

که به یاد ادم می اره چیزی نداره وقتی تنهایی  داخلشون قدم می زنم اما اگه تو باشی

و با تو توی خیابونها قدم بزنم دیگه اینجوری نیست دیگه فقط شادی هست و لذت  با هم بودن

و لذت بردن از این برف ها کوچولو و ریزی که از آسمان می باره...

...

تو گفتی  نگو ... من گفتم باشه... تو گفتی فکر نکن ... من گفتم باشه دیگه فکر نمی کنم...

تو گفتی فراموش کن... من هم سعی کردم فراموش کنم... تو گفتی نباید توی قلب هم

 باشه... من گفتم نه... تو گفتی اره... من هم قلبم رو در اوردم چون به جزء این کاری نمیشد

کرد که دیگه  توی قلبم نباشه...

دوستت دارم اونی  بود که گفتی نگو ...عشق تو اونی بود که گفتی فکر نکنم... یاد تو بود که

گفتی  فراموش کنم... اسم  و و جود و عشق تو اونی بود که توی قلبت نباید باشه...

من قلبم رو در اوردم چون اسم تو روش حک شده بود و نمیشد پاکش کرد...

حالا...