روزهای تنهایی حمیدرضا

تو رو دوست داشتم...پي نوشت ۱۰
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٦
 

تو رو دوست داشتم اما تو...

من رو سر كار گذاشتي ... با احساس من بازي كردي... من رو عاشق خودت كردي ...

همه چيزم رو گرفتي  تنهاييم رو بهم زدي ... من تنها بودم و غمگين و افسرده بعضي وقتها

اما تو كاري كردي كه من هميشه احساس تنهايي كنم... هر لحظه درد بكشم... هر ثانيه از

زندگيم غمگين باشم ... تو باعث اين مرگ تدريجي من شدي...

اما با اين وجود هنوز دوستت دارم... هنوز مي خوامت... هر هزارم ثانيه عشقم نسبت به تو

صدها بار بيشتر از قبل ميشه... هر لحظه توي درياي عشق تو بيشتر فرو مي رم ...

چرا ؟ هان چرا؟ نميشه ؟ تو چي مي خواهي هر چي بخواهي من انجام ميدم به جز اينكه

بگي من رو دوستم نداشته باش كه اين كار رو نمي تونم انجام بدم... نه اينكه بخواهم

دستور تو  رو اجرا نكنم نه اصلا اينطور نيست... بلكه نمي تونم اين كار رو انجام بدم

چون عشق تو در تمام وجود من هستش و تنها راه اين  اجراي اين دستور اينكه خودم رو بكشم

اما نمي تونم چون عشق تو  و اسم تو در قلبم هستش اگه خودم رو بكشم اين عشق  رو هم

كشتم من اين رو نمي خواهم...

از من نخواه  كه دوستت نداشته باشم ...

اما مثل اينكه اين تنها دستور و چيزي هستش كه تو مي خواهي از من...

باشه سعي مي كنم اجراش كنم.........

پي نوشت10:

1- حالم بدجوري خرابه... توي اين چند روز حسابي  دلم گرفته و غمگين هستم...

2- امروز يه كم حالم بهتر شده اما مثل هميشه مقدمه بدتر شدن حالم هست...

3- چرا بين شادي و غم خيلي فاصله كمه ؟

4- چرا شادي زودگذره  اما غم هميشه ماندگار ؟

5- اونقدر غمگين بود كه وقتي يه روز  براي چند ساعت شاد شد دوام نياورد و سريع مرد...

۶- روز دانشجو مبارك... اپ بعديم درباره تجربه همين امروز هستش يه چيزي نوشته بودم

اما  يه دفعه نمي دونم چرا كامپيو تر  خراب شد و نوشته ها پريد...

۷- اما دوباره مي نويسم گفتم كه اين مقدمه بدتر شدن حالمه الان شروع شده...

۸- آخه چرا؟

۹- دوستت دارم...