روزهای تنهایی حمیدرضا

عشق و دوري و غم و اين روز ها... پي نوشت ۹
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢
 

این روزها همش فکر می کنم همش درد می کشم همش ناراحت هستم همش دارم

با خودم حرف می زنم همش دارم اسم تو رو تکرار می کنم  چند روز پیش یه دفعه

توی جمع اسم تو رو با فریاد صدا زدم خوب شد انگار صدای تلویزیون و صدای بحثشون

زیاد بود و کسی متوجه نشد...نمی دونم چرا دیگه طاقت ندارم  ... دیگه واقعا نمی تونم

صبر داشته باشم...خیلی وقته دیگه امیدی ندارم می دونی که...نمی دونم چرا زندگیم

اینجوری شده همش غم و غم و غم  و غمو تنهایی و تنهایی و تنهایی...وقتی هم شاد هستم

خیلی سریع یه اتفاق می افته که باز غم و تنهایی و این وضعیت ناراحت کننده به سراغم

می اد...نمی دونم اصلا ... واقعا دیگه  دارم منفجر میشم ...شاید هم  از دورن منفجر شدم

 و خودم نمی دونم  واقعا سر در گم شدم... آره حتما شدم وگرنه این همه غم و درد و تنهایی 

یه دفعه  به این شدت در تمام وجودم پخش نمیشد... خیلی احساس تنهایی می کنم...

....................

عشق رو نمیشه تعریف کرد من هم تعریف نمی کنم اما وقتی عاشق شدی و نرسیدی

باید بگی و درباره اش بنویسی...

..................

پی نوشت9:

1- راستي چرا  ادم به عشق واقعيش وقتي پيداش مي كنه نمي تونه برسه بيشتر وقتها؟...

۲- معلومه چون اگه برسه خوشبخت ميشه و بيشتر ادم ها نيومده كه خوشبخت باشن...

۳- يه روز تو هم به حرفم مي رسي اما اون روز من مردم و خيلي ديره...

۴- كي عاشقه ؟من بيشتر!!!!

۵- راستي درباره آزادي يه زماني فكر مي كردم  توي دنيا هست اما الان  مي دونم و اطمينان

دارم نيست هيچ كجا آزادي وجود نداره نه در كشور خودمون نه در امريكا نه در فرانسه

كه مي گن مهد آزاديه نه   در اروپا و نه در هيچ كجاي اين دنيا...

۶- آزادي كه من مي گم مساوي با بي بند و باري نيست يه وقت اشتباه نكنيد...