روزهای تنهایی حمیدرضا

عشقم واقعی بود...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۳
 

 من داشتم به گذشته ها فکر می کردم  همین چند ماه پیش...

نمی دونم چرا باید این طوری میشد... اصلا نمی دونم...

من تنها بودم  و توی فکر و خیال خودم ... دیگه تنهایی برام مثل یه عادت درد ناک  که

غیر قابل تحمل بود    شده بود ... با اینکه دیگه طاقت  تجمل این تنهایی رو نداشتم

اما برام باز قابل تحمل تر از الان بود...

گاهی می گم به خودم اون چند روز که با خیال تو و رویایی تو بودم  ارزش این  وضعیت حالام

 رو داره و... واقعا نمی دونم ...

اما یه چیز رو می دونم  که هر حرفی بهت زدم از ته دلم بود و  واقعیت داشت...

 وقتی بهت گفتم دوستت دارم   بهت دروغ نگفتم...

وقتی گفتم تو زیبا ترین فرد روی زمین هستی از نظر من . اصلا باهت شوخی نمی کردم

واقعا  این  رو قبول داشتم...

وقتی بهت گفتم  من عاشق درون و باطن و افکار و روح تو شدم عشق من  به خاطر

مادیات و ظاهر تو نیست ...  راست گفتم که عشق من به تو  یه عشق واقعیه...

وقتی بهت گفتم بیا با هم بریم  از اینجا که هیچ چیز و هیچ کسی  نیست که معنای عشق

رو بفهمه و درک کنه ... بیا بریم به یه جای دیگه  فقط من و تو ... جایی که هیچ کس

 مزاحم  ما نباشه  جایی که به آرامش برسیم ... فقط حرف نبود بلکه  واقعا اگه می خواستی

 می رفتیم...

وقتی گفتم تو مهمی نه هیچ چیز دیگه دروغ نگفتم بهت...

وقتی...

...

کاش میشد  مثل این شعر در زندگی  انجام می دادیم و بالاخره می فهمیدیم که واقعا

میشه یه زندگی خوب داشت یا نه؟ فقط یه بار  کاش توی زندگی این رو تجربه می کردیم

تا حداقل حسرت انجام ندادنش رو نخوریم...

 من اینجا بس دلم تنگ ست.

و هر سازی که می بینم بد آهنگ ست.

بیا رهتوشته برداریم

قدم در راه بی بازگشت بگذریم

ببینیم آیا آسمان هر کجا همین رنگ ست.

اخوان ثالث