روزهای تنهایی حمیدرضا

آخرين ياد...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٧
 

وقتی چیزی  رسیدن بهش محال هستش پس دیگه بهش نباید فکر کرد

 

و باید فراموش کرد هر چند که سخت باشه اما باید فراموش کرد...

 

وقتی کسی رو دوست داری اما نمی تونی بهش برسی نباید  بهش بگی

 

که دوستش داری و  نباید  حتا در فکر  این باشی که شاید روزی بهش برسی

 

چون که  قرار نیست که هر عشقی   آخرش  به خوبی تمام بشه

 

و آدم به اونی که می خواهد برسه...

 

نمی دونم چرا باید  بین این همه آدم توی این دنیا به تو می گفتم 

 

که دوستت دارم  یا اصلا چطور تونستم این حرف رو به تو بزنم

 

یا اصلا چطور خودم رو لایق تو که از من هزاران بار خوبتر

 

و بهتر از هر لحاظی هستی ، بدونم...

 

من  خیلی وقت بود که توی یه  تنهایی و انزوای  فکری

 

و روحی و عاطفی   زندگی می کردم   دیگه همه چیز معنای خودش رو

 

برام از دست داد بود دیگه  به پوچی   رسیده بودم هیچ چیز ارزشی برام

 

نداشت از همه چیز خسته شده بودم از  سیاست  ، دین و  تمام اون چیزهایی

 

که برام مهم بود یا در نظرم مهم جلوه می کردن بریده بودم    و به

 

پوچی و بی خود بودن این زندگی  کم کم داشتم ایمان می اوردم...

 

اون وقت یه دفعه یه احساس  که نسبت به تو  در من ایجاد شد

 

تا حدودی  این حس رو از بین برد برای  چندین روز  دیگه این زندگی

 

مثل جهنم نبود ... به جای اینکه  به فکر بیهوده بودن زندگی باشم

 

و بیشتر خودم رو از زندگی دور کنم به تو  فکر می کردم با تو

 

توی خیالم حرف می زدم و  هر وقت  نا امید می شدم به یاد تو حرفهای تو

 

و عکس العمل تو می افتادم  که اگه می فهمیدی حالم رو چه بهم می گفتی...

 

اما این  روزها که گفتم سریعتر از اون که فکرش رو هم بشه کرد تموم شد

 

من با واقعیت  روبرو شدم و   کم کم فهمیدم  که  نمیشه مثل همیشه...

 

هیچ امیدی نیست... من دیگه  برگشتم به وضع سابق خودم...

 

باز هم تنهایی ... باز هم این زندگی  جهنمی  و بی خود...

 

باز هم پوچی...

 

هر کسی سر نوشتی داره...     هیچ کسی  ....

 

دیگه بهت نمی گم دوستت دارم چون می دونم باعث رنجش و ناراحتی

 

تو میشم... دیگه ...