روزهای تنهایی حمیدرضا

ياد....۲
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۳
 

وقتی ادم همه  عقاید و ارزشهایی رو که باور داره و زندگیش بر پایه اونها استواره

رو از یاد ببره و زیر پا بذاره وقتی تمام ارزشهای و باورها  دینی و مذهبش رو از یاد

ببره یا بخواهد که بیاد نیاره و اون قوانین و باورها رو نقض کنه  میشه یه ادم پست...

وقتی کاری رو ازش متنفر هستی و بدت میاد حتا بدت میاد یه لحظه هم  فکر کنی

درباره ش یا حتا یه خط نوشته درباره ش بخونی اما خودت اون کار رو  انجام بدی

اون وقت بعضی وقتا حس می کنی پست و بی مقدار  شدی  اما سریع خودت رو

می زنی به فراموشی... من به خاطر تو و دوست داشتن تو   همه عقاید و ارزشها

و باورهای انسانی و مذهبیم که باهشون بزرگ شدم  رو  رها کردم و همه اونها رو

زیر پا گذاشتم ... اما تو  حاضر نشدی اینکار رو بکنی بخاطر من...و حق هم داشتی

که این کار رو نکنی  چون درست نیست حتا یه لحظه درباره ش فکر کردن ...

من ناراحت خودم نیستم که چرا این کار رو کردم و البته از  دست تو هم  ناراحت نیستم

که چرا  از خودت  و زندگی خودت حتا یه لحظه هم نگذشتی... من  تو رو دوست داشتم

ولی تو  عاقل بودی و عاقل موندنی...

.....

هنوز نمی دونم چطوری برای اولین بار تونستم که بهت  بگم دوستت دارم...

اما یه چیزی رو خوب می دونم که تو لایق دوست داشتن هستی و  کس دیگه رو من

نمی تونم حتا یک صدم تو هم دوست داشته باشم...

....

 با عشق می توان معنای زندگی و انسانیت را فهمید...