شده توي زندگي يه نفر رو ببينيم براي اولين بار

 

اما توي همان لحظه فكر كنيم كه اون رو ميشناسيم

 

اون رو دوست داريم. محو اون بيشيم

 

مثل يه رويا. انگاركه اون لحظه رو داريم خواب ميبينيم

 

 بعد مدتي ديگه اون رو نمي بينيم براي هميشه

 

انگار يه خواب زيبا بوده كه ديديم نه واقعيت

 

اولين ديدار ما بود آن و شايد آخرين ديدار؟

 

ما در آن غربت به هم نزديكتر ياران.

 

ياد عطر آگين آن افسانه گون لحظه

 

 نور باران باد و گلباران!

 

 گشته در رويش نگاهم محو

 

 مانده در چشمم نگاهش مات.

 

 باز هم او را توانم ديد؟

 

آه كي ديگر؟ كجا؟ هيهات!

 

اخوان ثالث

این نوشته برای  سال پیش هستش که توی وبلاگم همین روز دقیقا

نوشتم  جالبه  همین دیروز داشتم درباره این موضوع فکر می کردم و  هنوز هم

گاهی اوقات این حالت برام پیش میاد...