عشق ، عشق، عشق  یه چیز  دست نیافتنی  در زندگی من هستش

 

هر چه سعی می کنم بیشتر دور میشم  ازش... می خواهم فراموش

 

کنم امکانش نیست  که بتونم فراموش کنم چون همیشه در فکر و زبان

 

من جاری هست و یک لحظه هم نمی تونم  از یادش ببرم...

 

می خواهم  خودم رو بزنم به بی خیالی فکر نکردن اما سریع  می بینم

 

که نمیشه حتا یه لحظه بی خیالش شد...

 

می خواهم هر  کاری انجام بدم که بهش برسم اما  نمی تونم یه حسی

 

به خاطر وضعیت روحیم و   حرف های  که می شنوم از اون نمیشه

 

بدترش اینکه می دونم امکان رسیدن بهش نیست  به هیچ وجه ...

 

اما با این وجود همش در فکر این هستم که بهش برسم...

 

گاهی اوقات واقعاً نا امید میشم ... البته بگذریم که دیگه امیدی هم

 

ندارم  هیچ نوع امیدی ... الان واقعاً  نا امید  و  تنها تر از همیشه هستم...

 

لیکن این جا زندگی محدود و بی رنگ ست.

 

همگنان را رهها بر آرزو  بسته،

 

دست ها از خواست ها کوتاه،

 

عرصه ها تنگ ست.

 

اخوان ثالث