روزهای تنهایی حمیدرضا

قاصدک
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳٠
 

وقتی عاشق به معشوقش نگاه می کنه  در چشمهای اون  زندگی و

 

امید رو می بینه ... امید به  زندگی ،زیبایی، خوبی  و خوشبختی

 

در  بعد از اون لحظه  اصلا مهم نیست   که چیزی داره یا نه ...

 

فقط مهم هستش که کنار  اون باش و بس...

 

......

 

من  هم  تمام ابرهای عالم  شب و روز   در دلم گریه می کنن

 

چون  امیدی  رو نمی تونم ببینم ...همش   ناراحتی و غم و تجربه های سراسر

 

غمناک و بد فرجامه در وجود من...

 

 

 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

 

از کجا، وز که خبر آوردی ؟

 

خوش خبر باشی، اما ، اما

 

گرد بام و در من / بی ثمر می گردی.

 

انتظار خبری نیست مرا

 

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری_ باری،

 

برو آنجا که ترا منتظرند.

 

قاصدک! / در دل من همه کورند و کرند.

 

دست بردار  ازین در وطن خویش  غریب.

 

قاصد، تجربه های  همه تلخ ،/ با دلم می گوید

 

که دروغی تو ، دروغ ، / که فریبی تو ، فریب.

 

قاصدک ! هان، ولی...آخر ... ایوای !

 

راستی آیا رفتی با باد؟ /با توام، آی!کجا رفتی ؟ آی..!

 

راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟/ مانده خاکستر گرمی ، جائی؟

 

در اجاقی_ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک! / ابرهای همه عالم شب و روز / در دلم می گریند.

 

اخوان ثالث