درباره مرگ  و تنهایی

 

مرگ  هر لحظه با ما هست هر دقیقه و هر ثانیه انتظار امدنش هست

 

اما الان من زنده هستم می خواهم زندگی بکنم ولی شاید در فکرم فقط زنده

 

هستم نه در واقعیت....  من تنها هستم و تنها خواهم بود و تنها خواهم مرد

 

این سر نوشت من هست و راه  گریزی ازش نیست   اصلا...

 

 

 

 

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

 

در قفس ماندم ولی صیاد  آزادم نکرد

 

آتش عشقت چنان  از زندگی سیرم کرد

 

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

.......

 

تا که بودیم نبودیم کسی

 

کشت ما را غم بی  همنفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

 

خفته ایم و همه بیدار شدند

.....

 

مرگ آمد

 

حیرت ما را برد

 

ترس شما آورد

 

....

 

من / زندگی را دوست  می دارم / مر گ را دشمن،

 

وای ! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

 

که به دشمن  خواهم از او التجا بردن؟!

 

.....

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

 

در بهاری روشن از امواج نور

 

در زمستانی غبار آلود و دور

 

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

.....

و همه  می دانیم

 

ریه های لذت، پر اکسیژن مر گ است.

 

.....

 

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب،

 

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

 

مرد گاری چی در حسرت مر گ.

 

....

عاقل چو به کار این جهان در نگرد/ عشرت کند و طریق شادی سپرد

 

دانی که درین زمانه از روی خرد/ از عمر بر او خورد که او غم نخورد

 

....

 برای تو

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

 

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

 

بگم فقط  مال منی، به تو جسارت بکنم