روزهای تنهایی حمیدرضا

مرداب زندگی
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٩
 

واقعا   خيلی سخته خيلی سخت که ادم هيچ نوع اميدی نداشته باشه

هيچ  کسی رو نداشته باشه که  بتونه در کنار اون آروم بشه...

هيچ عشقی در کار نباشه به هيچ کس ...

واقعا سخت و بيخوده ادم  هروز صبح پا بشه بره سرکار اون هم برای يه دوره

ازمايشی  در حالی که هم خودش و هم طرف مقابل از قبل می دونن  ظرف يه

هفته امکانش کمه که ادم بتونه اون کار رو  ياد بگيره و درست انجام بده

خيلی بد و وحشتناک ادم هر روز بايد ۱۵۰ کيلومتر راه بره تا بره سرکار اون هم

در حالی که از سرعت زياد  ماشينها به خاطر تصادفی که کرده اون هم

دوبار پشت سرهم بترسه...

وخيلی بده ادم بخواهد به کس فکر نکنه اما  باز هم به اون فکر کنه هر چند

که   اون بهش گفته فکر نکن  ...

 زندگی مثل  مردابه که ادم هر لحظه فروتر می ره داخلش و از بين ميره

اون هم  با سختی و رنج و درد  بدون پايان...

من توی يه مرداب گير کردم  الان داره سرم هم بکل می ره زير اين مرداب

فرصت زيادی ندارم و حال و جونی هم ندارم که کاری بکنم...