روزهای تنهایی حمیدرضا

عشق و ترس
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧
 

يساعشق و علاقه در زندگی  هیچ مفهومی  نداره اصلا

 

وقتی تو گرفتار هزاران مشکل و دردسر هستی که  هیچ وقت تمومی نداره

 

اونوقت حرف از عشق زدن بیخوده چون یه چیز بدست نیاوردنی توی زندگیت

 

هستش تو نمی تونی عاشق بشی یا اگه هم  شدی هیچ وقت نمی تونی  به

 

معشوقت برسی چون  همه  و همه جمع شدن که یه مانع برای رسیدن به اون

 

باشن و بدتر از همه  اینکه تو هم بنوعی باعث میشی که  یه مانع سر راه خودت

 

باشی چون جسارت  اینکه نوع دیگه جای دیگه  زندگی دیگه رو  تجربه کنی

 

نداری اصلا و نخواهی هم داشت. تو  حتا جرات اینکه در خیال و رویا هم

 

عاشق باشی رو نداری چون  با اینکه مسخره هست هم توی خیالت هم

 

باز یه سری مشکلات ردیف می کنی  و باز  می ترسی حتا توی رویا هات

 

تو می ترسی و این ترست رو با هزاران دلیل  بیخود و بی ارزش و پوچ

 

توجیه می کنی تا سر پوشی بروی ترست بذاری.  تو تنها هستی همیشه

 

اما  هیچ وقت  حاضر نیستی که این تنهایی رو از بین ببری  چون تو

 

از اینکه یه روز واقعا شاد باشی می ترسی بخاطر حرف دیگران

 

به خاطر  باید و نباید های اجتماعی و از این جور مزخرفات دیگه

 

تو  توی مغز ت یه سری  چیزها رو گنجوندی  که حالا هر کی  می کنی

 

نمی تونی  ازش راحت بشی حتا به قیمت اینکه   خوشبختیت رو از دست بدی

 

تو  تنها هستی تنها خواهی بود و تنها خواهی مرد هر چند که به ظاهر

 

زندگی کنی و ازدواج بکنی و کار بکنی و همه چیز داشته باشی اما در واقعا

 

در درونت تو یه  ادم تنها هستی که  هیچ کس رو واقعا نداره هیچ کس

 

تو رو به خاطر وجودت    هرگز  نمی خواهد هر کس برای  یه دلیل تو رو

 

می خواهد  همه افراد فقط برای منفعت خودشون پیش تو هستن و

 

همسر و بچه و فامیل و دوستان  تو فقط تو رو  برای سودی که از تو

 

می تونن ببرن   در کنار تو خواهند  بود نه برای اینکه تو رو دوست دارن

 

چون تو اصلا قابل دوست داشتن نیستی  چون نتونستی کس دیگه رو

 

دوست داشته باشی و  واقعا عاشق باشی حتا در خیالت هم نتونستی...

 

این تو کسی جز من نیست  ...