تو خواستی  اما من نخواستم  این رو تو به من گفتی...

 

وقتی تنها راه نجات ادم رفتن باشه و اون نتونه که بره  چون نه نای

 

برای رفتن داره نه کسی که بتونه  با اون این راه رو قسمت کنه

 

تا به  کمک اون و با کمک کردن به اون  این راه رو بره تا اخرش

 

خستگی   در وجود ما هست همه ما  شدیم  مثل یه مرداب که  داره کم کم

 

خشک میشه و از بین میره  نه راهی داریم که  بریم نه ابری  میاد که

 

با باران  محبتش ما رو از این وضع مرگ تدریجی نجات بده...

 

نه هیچ راهی نیست  البته نه اینکه راهی برای رفتن از این کویر وحشتی

 

توش گرفتار شدیم نباشه  اما ما دیگه  زور خستگی و افسرده  بودن

 

نمی تونیم قدم در این راه بذاریم...   کسی هم پیدا  نمیشه  چون همه مثل هم

 

هستیم ...

 

کاش میشد که رفت به یه جای دور  ... یه جایی که دیگه  اینجوری زندگیمون

 

نبود...  هر کجا که می خواست باشه  فرقی نداشت فقط اینجا نبود...نه اینجا که

 

فقط  ناراحتی و دردسر  وجود داره نه چیز دیگه... باید رفت وگرنه دیگه

 

هیچ امیدی نیست ... باید دور  شد ...  تحمل کردن این شرایط  سخته

 

در حالی که می بینی و می دونی هیچ امیدی نیست هیچ امیدی به تغییر این شرایط

 

که توش هستی...  باید رفت.

 

-(( کسی اینجاست؟ / هلا! من با شمایم، های !... میپرسم کسی اینجاست؟

 

کسی اینجا پیام آورد؟ / نگاهی یا که لبخندی؟

 

فشار  گرم دست  دوست مانندی؟))

 

و می بیند صدائی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای

 

 هم رد پائی نیست. ]

 

....

 

بیا ره توشه برداریم. / قدم در راه  بگذاریم.

 

کجا؟ هر جا که پیش آید.

اخوان ثالث


تموم ... بای