گاهی وقتا ادم احتياج داره از محيطی که درونش  هست دور بشه تا بتونه  يه کمی  به ارامش برسه.

تا در اونجا دور از اين اتفاقات  فقط به خودش برسه بدون نگرانی  اينکه توی زندگيش  چه چيزهايی

هست و چه اتفاقهايی افتاده و خواهد افتاد. بدون فکر به هيچ چيز فقط در پی ارامش  و خوشی

و شادی باشه. حالا اونجايی که می خواهد بره فرقی نداره يه شهر دور   خونه يه دوست يا فاميل

اصلا فرقی نداره فقط بايد  از اون اتفاقات روزمره و اون چيزهايی که اون رو به ياد  اون اتفاقات

می اندازه دور باشه و اثری از اونها نباشه اصلا.

اونجا  با فکر باز و راحت در پی چيزهايی باشه که  ادم رو شاد می کنه.

برای من که خيلی اين کار تاثير داشته . حتا يه بار اگه چند روز به خونه يکی از فاميلهامون نمی رفتم

مطمئنا اون  وقت  ديوونه می شدم از شرايطی برام پيش امده بود...

درباره مرگ نوشتم  اما يادم رفت که بگم ما همه به نوعی از مرگ می ترسيم.

مرگ برای ما يه پايانه که بعدش  احتمال جهنم رفتن و ترس از بين رفتن  ياد و خاطر و مال و ثروت

ما هستش. ما می ترسيم . اما نبايد ترسيد از مرگ . بايد از بيهوده مردن ترسيد فقط نه چيز ديگه

ترس من از بيهوده مردنه و از اون بدتر بيهوده زندگی کردنه...

خيلی  از افراد شانس اينکه  بتونن در لحظات اخر  برگردن از بدی و گناه و بيهودگی توی

زندگی رو ندارن بهتر بگم که ۹۹ درصد افراد اين شانس رو ندارن. ما بايد اول بتونيم

درست زندگی کنيم  بتونيم توی زندگی  پيش  وجدان خودمون  راحت باشيم از طرز زندگی کردن مون

 بايد  خوب و شاد و بدون اينکه به کسی ازار برسونيم با رفتار و گفتارمون زندگی کنيم. بايد يه زندگی

داشته باشيم که  خيلی کم حسرت گذشته رو بخوريم...

خوب زندگی کردن سخته اما خوب مردن اندازه اون سخت نيست....

راستی يه روزی ميرسه که می فهمی من چند تو رو دوست داشتم و تو هنوز نمی دونستی

اين قدر من تو رو دوست داشتم... کاش با هم بوديم و با هم خوب زندگی می کرديم کاش...