روزهای تنهایی حمیدرضا

تنهايی ... عشق تو
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٢
 

می دونی   هميشه و  در هر حال ادم تنها فقط ادم تنها رو به خودش

جذب می کنن اما چون  هر  دوشون  تنها و افسرده هستن هيچ وقت نمی تونن

که به هم کمک کنن يا انقدر مشکلات پيش پاشون هست که  حتا فکر اينکه

بتونن  به اين فکر کنن که بتونن با هم خوشبخت بشن ... هر دوشون گرفتار

ناراحتيها و غمهای مختلف هستن اما بدی اين که   يه ادم تنها فقط يه ادم

تنها رو  جذب خودش می کنه اينکه خيلی سريع به هم وابسته ميشن

و نمی تونن اون  يکی رو از ياد ببرن هيچ وقت اما بعد از يه مدتی که

حسابی وابسته شدن  بهم   می فهمن که نمی تونن به دليل مختلف بهم برسن

به خاطر همين از قبل تنها تر ميشن و افسرده تر و گوشه گيرتر ...

راستی من يکی چيزی رو بايد اعتراف کنم من تو  رو دوست ندارم

 من عاشقانه و  با تمام وجودم تو رو دوستت دارم تا ابد...

اگه بگی نگو که دوستت دارم مگيم باشه  نمی گم ديگه.

اگه بگی ننويس ديگه تو رو دوست دارم می گم باشه نمی نويسيم .

اما بايد بدونی که من می تونم که  زبان و دستتم رو از گفتن باز دارم

اما نمی تونم که در دورن  وجودم   فرياد نزنم که دوستت دارم

نمی تونم  روی قلبم   دوستت دارم... رو حک نکنم و توی ذهنم درباره تو

 عشقت و اسم قشنگت فکر نکنم اصلا...

براي تو