روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
 

 اين شعر رو برای يه دوست اينجا می ذارم که خيلی دوستش داشتم

  و فکر می کردم که با هم  دوست هستيم...

الا اي غايب حاضر كجائي/  به پيش من نه اي آخر كجائي

بيا و چشم و دل را ميهمان كن /وگرنه تيغ گير و قصد جان كن

دلم بردي و گر بودي هزارم/ نبودي جز فشاندن بر تو كارم

زتو يك لحظه دل زان برنگيرم  / كه من هرگز دل از جان برنگيرم

اگر آئي به دستم باز رستم /  و گرنه مي ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگيرم چراغي  / ترا مي ‌جويم از هر دشت و باغي

اگر پيشم چو شمع آئي پديدار  /  و گرنه چون چراغم مرده انگار

 اين گل رو هم برای تو می ذارم هيچ وقت  تو رو فراموش نمی کنم

هرچند که تو من رو فراموش کنی