روزهای تنهایی حمیدرضا

برای تنهايی
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 

تنهايی و بی کسی تنها چيزيه که توی دنيا با من همراه هستش هميشه...

يكی می گفت كه بايد شاد باشی بايد هر چقدر كه می تونی ناراحتيت رو پنهان كنی

اما مگه ميشه ...مگه ميشه با اين وضعيت اين كار رو كرد با اين همه تنهايی

و درد و ناراحتی ....

تنهايی بده اما اينكه هميشه تنها باشی و تنها بمونی  بدترين چيز دنياست...

 وقتی كه  يه حس بهت ميگه بزن بيرون برو  اون وقت تو هم می ری بيرون

اما به جای اينكه  حالت بهتر بشه بدتر از قبل ميشه وقتی ديگران رو می بينی

وقتی  كه داری راه ميری  دوباره يه حس تنهايی فجيع بهت دست می ده

كه چرا الان تو بايد تنها بشي....

 من يه اعترافی می خواهم بكنم پيش شما ... من ديگه  به هيچ چيز و هيچ كس

اعتقاد ندارم كم كم دارم تمام ايمان و اعتقادم رو به همه چيز از دست می دم

حتا به تو... ديگه عشق معنيش رو داره كم كم برام از دست می ده يا شايد

هم داده كه من دارم خودم رو گول می زنم... ديگه محبت و دوستی  برام

هيچ مفهومی نداره چون خسته شدم از اينكه من سعی كنم  خوب اشم تا حدودی

با مهر و  دوستی با ديگران برخورد كنم اما ديگران... ديگه  انسانيت برام

كم كم  داره از يادم ميره هر چند كه سعی می كنم  اين طوری نشه اما

ديگران  نمی ذارن ...

اين رو برای كسی می ذارم اينجا كه فكر می كردم بدون اون زندگی سخته اما

اون اونجوری فكر نمی كرد....