می دونيد ادم  تنها  وقتی که باشه  واقعا خيلی براش سخته که اين تنهايی رو

تحمل کنه و باهش کنار بياد. وقتی که کسی نيست که با اون بتونی حرف بزنی

وقتی که توی جمع احساس تنهايی می کنی و سعی می کنی که از همه به نوعی

کناره بگيری چون می دونی که اونها بدتر باعث ميشن که تو تنها تر بشی   و احساس

بد تنهايی رو با تمام وجود  حس کنی. وقتی که می بينی تمام اطرافيانت فقط به فکر

 خودشون هستن   و کسی اصلا تو رو به حساب نمياری بدتر احساس تنهايی

می کنی..

وقتی که برای ديگران هر کاری رو که از دستت بر مياد می کنی اما اونها هيچ وقت

قدر کارهايی که  براشون با کمال ميل و از سر محبت کردی رو نمی دونن و به جای

تشکر  باهت يه رفتاری می کنن که انکار طلبکار هستن و تو کم کاری کردی

در حالی که هيچ وظيفه ای نداشتی به اونها کمک کنی  و با  حرفهاشون

باعث ميشن که تو حس بدی به خودت و زندگی پيدا کنی اونوقته که تو می فهمی

تنها هستی...

وقتی کسی پيدا نميشه که تو رو دوست داشته باشه و  تو با اون راحت باشی

و قلبت رو به دستش بسپری... وقتی که تنهايی اونقدر به تو فشار مياره که

 هی در حال گريه کردن و خنديدن  عصبی ميشی . همش  توی رويا ميری

و زندگی برات سخت ميشه  همش به فکر  يه راه نجات هستی اما هيچ راه

نجاتی  برات نيست   اون وقته که می فهمی تنهايی  يعنی چی؟

يعنی جهنم... اون وقت تو نبايد به فکر يه فرشته نجات باشی چون اون  فرشته

هم اگه بياد اون هم از شانسی  که داری  مطمئن باش که خودش  هم  يه مشکلی

داره...

راستی من از يه بابت خوشحال بايد باشم توی اين  روزهای تنهايی و جهنميم

 يه دوست دارم که تا بحال نديدمش اما از همه کسايی که تا بحال ديدمشون

بيشتر دوستش دارم  و خوشحالم که اون حداقل به ياد من هست با اينکه  تا بحال

فرصت نشده اون رو ببينمش  اما می دونم که اون بهترين فرد روی زمينه...