خيلي  حالم گرفته هست احتياج دارم که از اينجا برم

ديگه هيچ چيزي برام مهم نيست زياد. ديگه مهم نيست

که جوري باشم فقط اين مهمه که اين جوري نباشم

 ديگه طاقت ندارم  همش ناراحتي پس چه وقت  اين وضع تموم ميشه

 دارم کم کم ديوونه ميشم شايد هم شدم و خودم نمي دونم

 همش احساس  گناه مي کنم همش خودم رو سر زنش مي کنم

 ديگه طاقت تنهايي رو ندارم اما مي دونم که هميشه تنها مي  مونم

اخه  تا کي بايد اين طوري باشم  ديگه دارم از فکر  کردن زياد

  منفجر ميشم همش دارم خودم رو به خاطر کارها  و رفتارم سرزنش مي کنم

همش در حال فکر کردن هستم همش نگران ديگران و خودم هستم

ديگه خسته شدم جايي هم نيست که بتونم برم کسي هم نيست که با اون

حرف بزنم... خسته شدم

براي يکي که خودش مي دوني يا شايد هم همين طوري

من مي خواهم که تو رو همين  روزها ببينم

با تو قرار ملاقات   توي يه جاي شلوغ بذارم

بعد وقتي همديگه رو  ديديم  با هم بريم يه جاي خلوت

جايي که  ادم ديگه به جز من و تو نباشه

من مي خواهم که خودت رو براي  يه گناه بزرگ اماده کني

 من مي خواهم  وقتي که اونجا تنها هستيم   بدون اونکه  ادمي باشه

مانع من بشه  از تو هم مي خواهم که مانع من نشي

من توي اونجا  با يه چاقو که از قبل  اماده کردم  سينه ام رو بشکافم

و  رگهاي قلبم رو بزنم  از تو هم  مي خواهم که قلبم رو  توي دستات  بگيري

و  وقتي که من دارم  اخرين نفسهام رو مي کشم   به قلبم

که توي دستهاي تو قرار داره نگاه کني و ببيني که روي قلب من

 اسم قشنگ تو ... حک شده و وقتي که تو داري اسمت رو

روي قلبم  مي بيني من   با شادي بميرم چون  ديگه

مي دونم که مي دوني توي قلبم من چي مي گذره

و به جز نام تو  چيز ديگه اي توي قلب من وجود نداره