روزهای تنهایی حمیدرضا

مرده
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٩
 

امروز می خواستم که يه کم شاد بنويسم اما نميشه با اين همه غم غصه شاد هم

نوشت با اين تنهايی و بدون حتا يه همراه  يه همدل...

امروز مثلا می خواستم که برم بيرون  توی طبيعت و باغ . اخه می دونيد توی شهر ما

رسمه که مردم  روز  ۱۹ ارديبهشت رو برن بيرون از خونه . به اين روز هم می گن

۵۰ بدر. من امسال ۱۳ بدر نرفتم  بيرون به خاطر همين می خواستم  که امروز حتما

برم که نشد رفتم سر  کار يه کار بی خود که نه مزدی توش هست نه جالبه

يه نوع بردگيه . می دونيد چرا سر اين کار می رم چون حسابی از زندگی

خسته شدم ديگه چيزی زياد برام مهم نيست  اين کار يه نوع از بينم بردن تدريجی

خودمه...

تا که بوديم نبوديم کسی                       کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتيم همه يار شدن                      مرديم همه بيدار شدن

اگه تو هم نبودی واقعا ديگه مرده بودم...