روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
 

 من زيادی تنها موندم زيادی خودم رو    از ديگران دور کردم

همش دارم ميرم سر کار  . همش کار  کار کار...

دارم کم کم ديوونه ميشم  هيچ کسی پيشم نيست که بتونم اون رو دوست داشته

باشم  هيچ کسی نيست دارم از تنهايی دق می کنم هيچ کسی نيست که

رو در رو باهش بشينم و حرف بزنم  حرفی رو که به هر کس نميشه زد...

همه کسايی که من با اونها هر روز  از نزديک در ارتباط هستم   همه شون به نوعی

من رو  دارن عذاب می دن با حرفا و کارهاشون...

مثلا شما در نظر بگيريد  من جشن تولدم  رو. خودم جشن گرفتم  رفتم روز تولدم

يه کيک خريدم و وسايل  پيتزا  تا   توی خونه روز تولدم رو جشن بگيريم.

بعد از ظهر شروع کردم به درست کردن  پيتزا چون فر ما بيشتر از دوتا  خمير پيتزا

رو جا نمی گيره  يه کمی طول کشيد تا   اون  ۶ -۷ تا پيتزا اماده بشه از  اولش

همش شروع کردن به غر زدن که چرا اماده نميشه ما بخوريم همش روی اعصاب

من می رفتن همش   به فکر  شکمشون بودن اصلا تولد من براشون حتا توی

ظاهر هم  مهم نبود . يه نفر به من کادو نداده حتا   يه کم  با من مهربون نبود

می دونيد حتا خواهرم که بابچه هاش امده بوده  می گفت که من چرا قبلا به اون

نگفته بودم  در حالی که توی اون يه ماه مونده به تولدم  حداقل بيست بار به اون

گفته بودم حتا روز قبلش هم گفته بودم. می دونيد اخرش  يکی از خواهرام گفت

حميد رضا هر سال روز تولدش ما رو سورپريز  می کنه يه کيک می خره تا

ما بخوريم....

من دارم الان می خندم  به زندگيم به خودم

خنده من از گريه بسی تلخترست / کار من از گريه گذشتس بدان می خندم

من واقعا بايد برم هيچ کسی اينجا برای من وجود نداره اصلا

هيچ کسی نيست که من رو دوست داشته باشه  واقعا...