روزهای تنهایی حمیدرضا

بدبختی...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
 

 خوب من ديگه دانشجو نيستم ديگه روز شنبه رفتم دانشگاه تسويه حساب کردم

و رسما فارغ التحصيل شدم....

من ديگه از  اينکه تو من رو دوست داشته باشی نا اميد شدم . ديگه  هر چی از اين

به بعد بنويسم درباره تو نيست  درباره دوست داشتن تو نيست چون می دونم

که هيچ تاثيری نداره ... من ديگه کسی رو به اندازه تو دوست نخواهم داشت

ديگه کسی برای من يه شخص خاصی که ديوانه وار اون رو دوست داشته  باشم

وجود  نداره توی اين دنيا...  بعد از تو ديگه عشق برای من اون معنا و مفهوم رو نداره

چون عشق توی وجود من مرده و تنها يه خاطره شده يه خاطره  از عشق تو

توی اعماق وجود و ذهن من...

من دارم خودم رو  رو اماده می کنم تا برم ... من ديگه اين روزا فقط برای اينکه

بتونم وسايل اين سفر بی سرانجام رو اماده کنم تحمل می کنم وگرنه...

ديگه زندگی بی وجود تو معنايی نداره  بدون تو بودن  مثل اينکه زنده نباشم...

اين  براي تو داخلش قلب من هستش...