روزهای تنهایی حمیدرضا

بايد برم
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
 

بايد برم  اما نمی دونم به کجا ... بايد برم اما تو با من نميايی ... بايد  تنها  برم با درد

از تو دور بودن ... بايد اينجا رو رها کنم ديگه جای موندن نيست  ديگه تحمل ندارم

اين تنهايی و اين ناراحتی رو تحمل کنم ديگه صبرم تموم شده ... من نمی تونم ديگه

توی اين وضعيت  بمونم و  تحمل کنم. اخه تحمل کردن هم حدی داره چه قدر غم

چقدر درد  دور بودن از تو تا کی بايد اين  جوری باشم... من می رم تا ديگه  جايی

نداشته باشم تا اينکه   کسی  دور برم ن باشه هيچ کس چون  وقتی تو

پيشم نيستی نمی خواهم کس ديگه ای  رو ببينم... من  بايد برم حتما...