اون ارزو  هم کم کم داره از بين ميره  شايد هم از بين رفته تا بحال

من ديگه فقط يه مرده هستم که ادای زندگی رو در می اورم اولين بار اين حس رو 

بعد از نوشتن  کامنت قبلی  بهم دست داد...

 

در مني و اينهمه از من جدا / با مني و ديده ات بسوي غير

 

بهر من  نمانده راه گفتگو /تو نسشته گرم گفتگوي غير

 

غرق غم دلم به سينه مي تپد / با تو بي قرار  و بي تو بي قرار

 

واي  از ان دمي  كه بي خبر  ز من / بركشي تو رخت  خويش  از اين ديار

 

سايه  توام به هر كجا روي / سر نهاده ام به زير پاي تو

 

چون تو در جهان نجسته ام  هنوز  / تا كه بر گزينمش  به جاي تو

 

شادي و غم مني  به حيرتم / خواهم از تو ... در تو  آورم  پناه

 

موج وحشيم كه بي خبر  ز خويش / گشته ام  اسير  جذبه هاي ماه

 

 گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد / رشته وفا مگر گسستني است؟

 

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم / عهد  عاشقان مگر شكستني است ؟

 

ديدمت شبي  به خواب و سر خوشم / وه ... مگر به خوابها ببينمت

 

غنچه نيستي  كه مست اشتياق / خيزم  و ز شاخه ها بچينمت

 

شعله مي كشد  به ظلمت شبم  / آتش  كبود  ديدگان  تو

 

ره مبند... بلكه  ره برم به شوق / در سراچه غم نهان تو