روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٦
 

چون نهالي سست مي لرزيد/ روحم از سرماي تنهائي

مي خزد در ظلمت قلبم/ وحشت دنياي تنهائي

ديگرم گرمي نمي بخشي/ عشق اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميدست/ خسته ام از عشق هم خسته

در اين وقت كه حتا كسي مرا دوست ندارد نبايد به اين فكر باشم كه

چه خواهد شد مي دانم كه بدتر از اين خواهد شد ...

امسال براي من واقعا سر نوشت ساز هست يا مي تونم به حداقل خواسته هام برسم

يا مي ميرم چون ديگه تحمل ندارم اميدي هم ندارم