انتظار بدترين چيز در دنياست واقعا انتظار شديدترين نوع مرگ هست مرگی با زجر.

البته اگه انتظار يه خبر بد رو داشته باشه واقعا ديگه انتظار  بدترين نوع مرگ ها هستش.

امروز  می خواستم برمدانشگاه تا اگه نتيجه امتحان امده از نزديک ببينمش  که چه

نمره ای اوردم قبول شدم يا نه. اما صبح دير بلند شدم  و وقتی رفتم که سوار

ماشينهايی بشم که به دانشگاه مون ميرن ديدم ماشينی نيست برگشتم

...

من  يه ساعت ديگه  می خواهم به دانشگاه زنگ بزنم ببينم که نمره من امده يا نه

می دونيد بدشانسی من اينکه چند تا درس رو هم نياز برداشتم چون ترم اخرم بود

حالا همه درسها رو که نمره شون امده قبول شدم و اين درس که پيش نياز اون

درسها هستش رو احتمالا می افتم که اگه اين طوری بشه بايد دوباره اون درسهای

که قبول شدم  رو هم دوباره  بخونم که اين واقعا خيلی سخته. نمی دونم بايد

چی کار بکنم اصلا... برام دعا کنيد حتما

راستی وقتی که داشتم  برمی گشتم سوار يه تاکسی شدم يه خانمی وسط راه

با دوتا بچه کوچولو   سوار شد توی صندلی جلو نشسته بودن يکی از بچه ها

جاش تنگ بود  وقت نشستن و پياده شدن می گفت اخ پام  پام در اومد.

 همين بچه وقتی که می خواست پياده بشه برای راننده دست تکون داد

صحنه جالبی بود برای من . يه حس جالبی  و قشنگی به من دست داد برای چند

لحظه وقتی اون  قيافه و دست تکون دادن  اون بچه رو ديدم.....