امروز وقتي داشتم ميرفتم به دانشگاهم ساعت يک بعداز ظهر گذشته توي راه رفتن تصادف کردم.

امروز صبح وقتي از خونه در امدم رفتم به کافي نت تا ساعت 12 و نيم حدودا توي کافي نت بودم بعد رفتم يه

يه ساندويجي يه ساندويج سوسيس بندري با يه سمبوسه خوردم بعد در امدم سوار ماشين شدم رفتم جاي که

ماشين ها بويين زهرا مي ايستند چون دانشگاه من توي بويين زهرا هستش وقتي رسيدم اونجا اول رفتم يه

روزنامه شرق رو خريدم بعد امدم سوار ماشين بشم يه ماشين پرايد بود جز ماشينهاي خطي بويين زهرا نبود

يه نفر جلوش ايستاده بود وقتي مي خواستم سوار بشم نذاشت نمي دونم چرا به نظرم به خاطر اينکه

ماشينهاي خطي امده بودن من هم با عصبانت رفتم اونور تر و گفتم کدوم ماشين ميره که راننده يه ماشين خطي

گفت سوار شيد توي اين ماشين يه سمند بود از اون سمندهاي زرد که مخصوص مسافر کشهاي بين خطي هست

من جلو سوار شدم سريع ماشين پر شد و راه افتاديم من همين که مي خواست حرکت کنه کمربند رو بستم

و شروع کردم به روزنامه خوندن همش چند کيلومتر توي جاده رفته که يه دفعه نمي دونم چطوري يه موتور

امد جلوي ماشين . راننده هم زد روي ترمز و چون سرعتش زياد بود نتونست کنترلش کنه زد به

اين بتونهاي کنار جاده و ماشين جلوش جمع شد و موتور و شيشه جلوش خراب شد صندلي جلو چسبيد به

داشبورد ماشين. همش توي يه لحظه اتفاق افتاد من يه لحظه موتور رو ديدم ديدم که ماشين داره منحرف ميشه

وقتي ماشين خورد به اون جدولهاي بتوني وسط جاده من به داشبورد خوردم و صندليم به جلو خم شد سريع

بعد از برخورد دنبال دستگيره ماشين گشتم و اون رو پيدا کردم و امدم بيرون از ماشين.

کمربند از شدت بر خورد باز شده بود. من حسابي ترسيده بودم تنها شانسي که اوردم اين بود که کمربند رو

بسته بودم من وگرنه نمي دونم چه وضعيتي برام پيش مي امد. وقتي امدم بيرون از ماشين يکي از

مسافرها فکر کنم از من پرسيد چيزيت نشده گفتم نه گفت ترسيدي بنشين زمين اما من نمي تونستم

واقعا بدجوري ترسيده بودم بعد از چند دقيقه رفتم وسايلم که پرت شده بود روي موتور ماشين

رو برداشتم خدا رو شکر به کسي صدمه اي جدي وارد نشده بود من با يکي از ماشينهاي که نگه داشته بود

ببينه چي شده برگشتم خونه ديگه اصلا نمي تونستم برم دانشگاه. مي دونيد ممکن بود که اين اخرين لحظه

زندگي من باشه و من هيچ کاري نکرده باشم و هيچ از زندگيم استفاده نکرده از اين دنيا مي رفتم

حتا وقت نداشتم که اشهد هم بگم هزاران گناه که به خاطرشون واقعا توبه نکردم با خيلي کارهايي

که بايد توي زندگيم انجام بدم برام مي موند. امکان داشت بميرم وقتي ماشين رو نگه مي کردم که چه

جوري شده اصلا نمي دونيد چطور مي ترسيدم. واقعا شانس اوردم.

مي دونيد من دوست ندارم اين طوري بميرم با اين وضعيت بدون اينکه ادم درستي شده باشم

من نمي خوام توي مرگ من بگن جوان ناکام و بدبختي که نتونست ادم درستي بشه

فقط حرف از خوبي ميزد و گرنه خودش بد بود. من نمي خوام ...

من چند وقيته فکر مي کردم اگه بميرم چه جوري توي اين وبلاگ دوستانم مي فهمن

پيش خودم مي گفتم که يه نوشته مي نويسم که اگه من دو ماه بدون اينکه بگم اين وبلاگ رو

به روز نکردم بدونيد که من مردم. اما اگه امروز مرده بودم چي؟

اما الان همين حرف رو به شما مي گم اگه من دو ماه اينجا چيزي ننوشتم بدونيد که مردم

اگه قبلا نگفته بودم مطمئن باشيد که من مردم.

نمي دونم چند دقيقه قبل از تصادف داشتم صفحه اول شرق رو مي خوندم حرفاهاي اقاي کديور

واقعا درست گفته بود. جان ادم اصلا اينجا ارزشي نداره و هر لحظه ممکنه با يه حادثه ادم بميره.