روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۱
 

 من ديگه درباره عشق نمی نويسم ...

من شاد  تو شادی ما شاد يم....

من تو رو دوست ندارم تو من رو دوست نداری ما هم رو دوست نداريم...

می دونيد من می خوام که يه کمی به خودم برسم از اين حالت ناراحتی و افسردگی

و بی حوصلگی در بيام بيرون.

من  می خوام ديگه به کسی حرفی نزنم که اون رو ناراحت کنم. من ديگه حرفی

نمی زنم که تو رو ناراحت کنم دوست خوبم. می دونم تو مشکلات زياد داری

من نمی خوام تو رو ناراحت  کنم با حرفام.

من ديگه از اون حرفا به تو  نمی زنم دوست که تازه پيدا کردمت تا تو هم درباره

من يه جوری فکر کنی و اين حرفا شايد هر چند که  همش واقعی وجدی

بود تو رو ناراحت نکنه و  باعث بشه تو  من رو ادم درست و عاقلی  ندونی

 

من درباره تنهايی نمی نويسم تا تو  دوست خوبم فکر نکنی  که من افسرده هستم

و ناراحت.

من درباره عشق نمی گم چون تا تو دوست خوبم  فکر نکنی  اون عشقی که من

ميگم يه نوع تملکه.

من درباره مردم  درباره اونها هم نمی گم تا تو دوست خوبم  فکر نکنی من فقط

ناراحتی مردم رو می بينم.

من ديگه صبور ميشم تا تو  و ديگران  ناراحت اينم نباشيد که چرا من مشکلات

ديگران رو نمی بينم.

من ديگه  از فردا ميرم همش بيرون به دنبال عشق و عاشقی تا عاشق بشم

و توی اينجا بنويسم من ديگه تنها نيستم.

من  به شما می گم که من می خوام حرفای شما رو عمل کنم.

حتا شايد حرف تو رو هم قبول کنم راه ششم برای يه ادم تنها خودکشی.

البته اين رو گوش نمی کنم چون ممکنه بعضيا ناراحت بشن که چرا خودکشی

کردم البته نه به خاطر خودم به خاطر اينکه خودکشی بده.

خاموش شديم و چيزي نگفتيم مردم سكوت ما را عيب دانستند سخن گفتيم ليك

گفتند: بسيار سخن مي گوييد باز خاموش شديم و چيزي نگفتيم گفتند: با سكوت

مي فريبند سخن گفتيم و پنداشتند ما نيرنگ داريم