روزهای تنهایی حمیدرضا

خسته
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٥
 

من ديگه خسته شدم  از اين وضعيتی که توش هستم همش ناراحتی و بد بياری و غم

و ناميدی و دردسر . وقتی يه لحظه فکر می کنم  داره وضعم بهتر ميشه  يه دفعه بدتر

از سابق وضعيتم ميشه. می دونيد من همش از عشق می نويسم اما در حالی که

 نمی تونم عاشق باشم و يا عاشق بشم چون  نمی تونم خودم رو از اين وضعيت در

بی خود در بيارم. چون کسی  رو که فکر می کنم  دوست دارم نمی تونم بدست بيارم

تازه اصلا نمی دونم واقعا اون رو دوست دارم يا نه. می دونيد من  همش توی رويا

هستم

اما هيچ وقت توی رويا هم نمی تونم تصور کنم که عاشق هستم  و به اون رسيدم.

می دونيد من فقط منتظرم که کسی بياد من رو   از اين وضعيت در بياره بگه بيا

با هم از اينجا بريم اما می دونم که کسی نيست که بياد و اين رو به من بگه حتا

توی رويا  هم کسی نيست. می دونيد من می خوام  ديگه سعی کنم با واقعيت

دردناک زندگيم کنار بيام  بدونم که کسی من رو دوست نداره و کسی من رو

نمی خواد و هيچ وقت وضعيت روحی و مالی و معنويم درست نميشه.

من بايد با اين وضعيت کنار بيام که تنها هستم و تنها خواهم بود و  در تنهايی

خواهم مرد.من  ديگه از بد گله و  به خوب اميد ندارم...

برای من  ناراحت نباشيد چون که من يه ادم افسرده و تنها هستم که  برای کسی

بود و نبود من  مهم نيست چون واقعا بودن يا نبودن من فرقی نداره باهم.

 

شب سردي است و من افسرده/ راه دوري است و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي کنم تنها از جاده عبور:/دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت/ غمي افزود مرا بر غم ها.

فکر تاريکي و اين ويراني /بي خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهاني/ نيست رنگي که بگويد با من

اندکي صبر سحر نزديک است./هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي اين شب چقدر تاريک است!

خنده اي کو که به دل انگيزم؟/ قطره اي کو که به دريا ريزم؟

صخره اي کو که بدان آويزم؟

مثل اين است که شب نمناک است./ ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليک غمي غمناک است.(سهراب)