روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٤
 

روزهاي تعطيل واقعا براي يه ادم تنها ناراحت کننده هست بگذريم که

همه روزها براي ادم تنها ناراحت کننده هستش اما اين روزهاي تعطيل بيشتر

ناراحت کننده و ازار دهنده هستش چون ادم تنهايي رو با تمام وجود بيشتر احساس ميکنه

مخصوصا بعد از ظهر جمعه ها طرفاي غروب

واقعا ادم احساس بي کسي و ناراحتي مي کنه

من که خيلي کم از روزاي تعطيل خوشم مياد

چون مثل روزاي ديگه برام سر تاسر از غم و تنهايي

هستش و من مثل هميشه احساس خوبي ندارم و شاد نيستم

چون چيزي براي شادي نيست. درست مثل اين شعر فروغ درباره جمعه

جمعه هاي من هم ساکته و غم انگيز

جمعه ساکت/ جمعه متروک / جمعه چون کوچه ها کهنه غم انگيز

جمعه انديشه هاي تنبل بيمار/ جمعه خميازه هاي موذي کشدار

جمعه بي انتظار/ جمعه تسليم

خانه خالي / خانه دلگير

خانه در بسته بر هجوم جواني

خانه تاريکي و تصور خورشيد

خانه تنهايي و تفال و ترديد

خانه پرده کتاب کنجه تصاوير

کاشکي زندگي من اين طوري نبود با اين همه فکر مختلف و

همه بدبختي که دچارش هستم کاشکي من هم يه زندگي عادي داشتم بدون هيچ مشکلي

من هم ناراحت چيزي نبودم . من تنها هيچ وقت نبودم کاشکي...

پرنده گفت: چه بوئي چه افتابي آه/ بهار امده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.

پرنده از لب ايوان پريد مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود/ پرنده فکر نمي کرد

پرنده روزنامه نمي خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمي شناخت/ پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر/ در ارتفاع بي خبري مي پريد

ولحظه هاي آبي را/ ديوانه وار تجربه مي کرد

پرنده آه فقط يک پرنده بود(فروغ)