وقتي به ان لحظه فکر مي کنم که مي خواهم تو را ببينم

و تو در نزد من هستي نمي دانم چرا نمي توانم حتا به

ان فکر کنم و در ذهن خودم ان لحظه را تجسم کنم

مي ترسم شايد يا شايد هم فکر مي کنم اين لحظه حتا در ذهن و رويا

هم محال است که اتفاق بيفتد چون تو بالتر از اين هستي که تو را در نزد خود تصور کنم

حتا براي يه لحظه.

ميدانم که مي داني من تو را دوست دارم و کس ديگري را نمي خوام هرگز به جز تو

اما مي دانم که تو اين را نمي خواهي که من تو را دوست داشته باشم

من هم نمي خواهم تو را دوست داشته باشم چون تو اين را مي خواهي

من هميشه دوست دارم که تو شاد باشي و هر چه که بخواهي از من

ان را انجام بدهم با اينکه اگر خودم اين کاري که مي گويي دوست نداشته باشم

من تو را دوست ندارم برخلاف ان چيزي كه حس مي كنم با تمام ذرات وجودم كه

می گويد  تو را دوست دارم اما من با زبانم به دورغ برای شادی تو می گويم که تو را دوست ندارم