روزهای تنهایی حمیدرضا

برف
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٦
 

 ديشب داشت برف می امد  روی زمين هم نشسته بود گفتم فردا دانشگاه با اين برف

که مياد تعطيل ميشه اما  صبح که پاشدم ديدم  که برف قطع شده و داره بارون مياد

برفا رو هم اب کرده  بعد رفتم  زير بارون بيرون تا به دانشگاه برم رفتم    که سوار

سرويس دانشگاه بشم  اما از شانسم امروز سرويس پر بود  به خاطر همين مجبور شدم

خودم  برم. تازه بين راه ديدم طرف دانشگاه ما اصلا بارون نمياد تا استاد دير برسه

تا کلاس ديرتر تشکيل بشه کمتر سر کلاس باشيم  وقتی رسيدم دانشگاهيکی از

دوستام رو ديدم به من گفت بيا بريم تا جواب سوالهای هفته قبل رو با هم بنويسيم

منهم اولش گفتم ولش کن من ميرم سر کلاس هفته بعد  جواباش رو برای استاد

ميارم اما بعد گفتم من ساعت دوم ميرم سر کلاس . خلاصه رفتيم  سالن مطالعه

دانشگاه و نشستيم از روی  جواب سواله رو نويسی کرديم من به دوستم گفتم

که ما که وقت داريم حالا يه سوالی که جواب ندی رو بيا حل کنيم بعد شروع به حل

کردن سواله کرديم مسخره هستش می دونيد من دوستم فرمول مساحت دايره رو 

يادمم نبود کلی سر اينکه کدوم فرمول درسته بحث کرد اخرش من اون رو حل

کردم  بعد رفيتم سر کلاس مثل دوتا بچه درس خون. اما خدا رو شکر که استاد

فقط جواب ها رو ميگيره نميگه بيا پای تخته حل کن وگرنه خيلی سه ميشدم

 راستی الان که داشتم می امدم توی تاکسی   گوينده درباره  هنر عشق ورزی

می گفت. می گفته اگه يه ادمی  عصبانی و خشنه اگه دقيق   بببينيم می فهميم

که اون ادم  يه ادم تنها هستش و  اضطراب وترس داره توی وجودش. به جای اينکه 

 طردش کنيم اون شايسته ترحم و همدلی هستش  و راه فهميدن اين  اينکه

با عشق ما به طرف نگاه کنيم و توجه کنيم

این جوری برف بیاد خوبه