روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۸
 

 ديروز داشت بارون می باريد من هم ديروز  رفتم زير بارون  و خيس شدم يه چند ساعتی

زير بارون گشتم بی هدف  .  تا وقتم بگذره . می دونيد وقتی ادم زير بارون ميره

اولش خيلی  يه جوريه وقتی ادم خيس ميشه  ناراحت ميشه اما بعدش می دونيد

 برای ادم عادی ميشه و تازه ادم شروع می کنه به لذت بردن از اون و لذت بردن از

قدم زدن زير بارون.

   راستی اون دوستم که می گفتم  مشکلی داره   مشکلش تا حدودی برطرف شده

  اين شعر و اين گل هم تقديم به اين دوست   خوب و مهربونم

من ندانم

که من کيم

من

فقط می دانم

که تويی شاه بيت غزل زندگيم

 براي دوست خوب و رويايي خودم