روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٤
 

 من می خواستم امروز  يه نوشته  سراسر از غم بنويسم اما   ديگه نمی خوام اولش

بايد بگم  که يکی از دوستام که فکر می کردم بهترين دوستم هستش توی اينجا  و هر

با  اون حرف ميزدم  پنج شنبه برام نوشته بود که ديگه نمی تونه با من حرف بزنه يه

مشکلی براش پيش امده که اون مشکل رو برام نگفت من به خاطر همين خيلی ناراحت

هستم خيلی به اون وابسته شده بودم وبه اون عادت کرده بودم اما  ديگه نمی تونم با

اون حرف بزنم اما عيبی نداره البته عيبی که داره اما بايد اين رو هم به حساب 

شانسی که دارم بذارم و يه توصيه هم به شما بکنم و سعی کنم که خودم به اون

عمل کنم که ديگه به کسی وابسته نشم و به وجود اون عادت نکنم و يادم باشه

که ادم تنها هميشه تنها هستش و نبايد  خودش رو گول بزنه و بگه که من تنها نيستم

چون تنها هستش. من واقعا اين چند روزه ناراحت بودم  و هستم

اما مطلبی ديگه می خوام بگم درباره  هلال احمر دانشگاهمونه که من عضو هستم

و جزء هيت اجرايی ش هستم.  امروز بعد از مدتها يه جلسه گذاشتيم و چند تا از

برنامه هايی که   قبلا طرحش رو داده بوديم امروز  خبر دادن که تصويب شده و ميشه

اجراشون کرد.  دوتا مسابقه و يه جشن روز دانشجو و يه بازديد از کهريزک تهران.

من مسئول پيگيری و معرفی  افراد برای رفتن به کهريزک  برای باز ديد از اونجا شدم

چون طرحش  رو خودم داده بودم احتمالا  دو هفته ديگه جمعه به اونجا ميريم

می دونيد اونجا جايی که ادم ها تنها هستن به معنای واقعی . جايی که ميشه

تنهايی رو حس کرد... وقتی رفتم اونجا حتما درباره اونجا می نويسم چی ديدم

...

می دونيد الان که دارم اين رو می نويسم  داره بارون مياد و من هم  خيلی احساس

تنهايی می کنم خيلی...

راستی  تولد من نزديکه ۲۴ ابان من اون روز می خوام برای خودم جشن بگيريم

يه کيک بخرم و خودم توی خونه پيتزا درست کنم  . البته اگه بشه احتمالش کمه

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد        چون بشد دلبر و با یار وفا دار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت          آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار      طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر                وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب            نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

تا که پر نقش زد این دایره مینایی                  کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت     یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 من هر شب به یاد تو هستم اما تو...