روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٤/۱/٢۳

نمیدونم چی شد که اینجوری شد

نمیدونم چند روزه نیستی پیشم

اینارو میگم که فقط بدونی

دارم یواش یواش دیوونه میشم

تا کی به عشقه دیدنت دوباره از

تو کوچه ها خسته بشم بمیرم

تا کی باید دنباله تو بگردم

از کی باید سراغتو بگیرم

از کی باید سراغتو بگیرم

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هر چی قرار نیست بشه

قرار نبود دیدنت ارزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه......




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٤/۱/٢۱

باید امروز کنارم بودی. باید امروز میدیدمت و بغلت میکردم و روز زن بهت تبریک میگفتم و کادوت میدادم و با همدیگه بیرون میرفتیم و  یه شام دو نفره توی رستوران میخوردیم شاید میرفتیم همون رستورانی که تو میگفتی شب ها اجرای زنده داره و یه بار اونجا با همدیگه ناهار خوردیم ...

کاش بودی این روزها بیشتر از هرچی احتیاج به بودن کنارم دارم کاش خانواده ت قبول میکردن....کاش....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٤/۱/۱٦

بهم میگی بخاطر دوری از من اشک ریختی .دیگه به آینه نگاه نمیکنی و توی این یه سال پیر شدی ...نمیدونی من چه شبها خوابم نبرد بخاطر ندیدن تو و اون چشمهای. قشنگ تو...نمیدونی هر چقدر هم بگذره باز تو برام زیباترین چهره دنیا رو داری هر جور که باشی برام زیبا هستی گلم....