روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/٩/٢٥

آدم خوبی نیستم توی یه باتلاق انگار گیر کردم و مدام دارم پایین و پایین تر میرم هر حرکتی می کنم و یا حرکتی حتی نمیکنم ٬بیشتر از قبل توی این باتلاق فرو میرم... گیج و سرگردان شدم . گند زدم به همه چیز و همه کس....کاش میدونستم باید چیکار کنم . کاش میدونستم چی میخوام از این زندگی ... دلم فقط و فقط آرامش روحی و جسمی میخواد اما نمیدونم باید چیکار بکنم و چطور میشه به این آرامش برسم ...کاش میدونستم...

این بیماری هم دست از سر من بر نمیداره....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/٩/٢۳

کوه‌ها باهمند و تنهایند

همچو ما با همان تنهایان.

شاملو




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/٩/۱٤

عمریست مرا تیره و کاریست نه راست

محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست

ما را ز کس دگر نمیباید خواست

خیام

.....

دلم گرفته انگار همه چیز خراب شده توی دلم ........

چند روز پیش میخواستم از خونه خارج بشم داخل باغچه کوچیک خونه مون دیدم که گل سرخی که چند وقتی بود در امده بود و کندن .ایستادم و دلم گرفت و خشمگین شدم از این کاری که کرده بودن ....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/٩/٦

زندگی باید کرد هرچند که سخت باشه و طاقت فرسا....

توی این روزها دنبال ایجاد یه کار برای خودم هستم این سالها انگار توی خواب غفلت بودم و به جز بی حاصلی و هدر دادن عمر انگار کاری نکردم نه برای این دنیا کاری کردم و نه برای اون دنیا توشه ی جمع کردم. ...جوانی شمع ره کردم بجویم زندگانی را....

...

سه شنبه همین هفته بود که احساس خیلی بدی داخل  اداره ی که برای انجام کارم رفته بودم ٬ بهم دست داد احساس حقارت و پوچی کردم....احساس بیخود و بی جهت بودن و  وجود نداشتن به عنوان یه انسان محترم.....