روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۸/٢٤

این منم . مردی در آستانه سی و دو سالگی. حیران و سرگردان در زندگی و دین و احساسات متضاد...

این منم. در سی و دومین پاییز زندگی .سی و دومین آبانی که تکرار شده است....

حس غریب ست در این لحظه . ...لحظه رسیدن به سی و دومین سال.... 

پوچی و نسبی گرایی و تعصبات.....

.....

تولدم مبارک . سی و دو ساله شدم  ....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۸/۱۳

 

 

روای گفت: ابن‌زیاد لشکریان خویش را برای جنگ با امام حسین (ع) آماده می‌نمود و آنان نیز اطاعت امر می‌کردند، او سربازان خویش را به چنین کار پستی وادار نمود و آنان نیز فرمانبرداری کردند.

 

ابن‌زیاد آخرت ابن سعد را به دنیایش فروخت و او را سرسپرده بنی‌امیه کرد، او نیز قبول نموده و همراه با یک لشکر چهار هزار نفری برای جنگ با امام حسین (ع) خارج شد، در طی این مدت ابن زیاد پیوسته برای او سربازانی می‌فرستاد تا آن که شماره سربازان در روز ششم ماه محرم به بیست هزار نفر رسید.

 

* آیا مرا می‌شناسید؟

 

(سپاه ابن سعد) کار را آنچنان بر امام حسین (ع) و یارانش سخت گرفتند که تشنگی به شدت برایشان فشار می‌آورد، امام حسین (ع) برخاست، بر شمشیر خویش تکیه داده، با صدای بلند (خطاب به لشکر ابن سعد) فرمود: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا مرا می‌شناسید؟»

 

لشکریان ابن سعد گفتند: آری، تو پسر پیامبر و نوه او هستی!

 

امام (ع) فرمودند:‌ «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که جدّ من پیامبر خدا (ص) است؟»

 

گفتند: آری! به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌‌دهم،‌ آیا می‌دانید پدر من علی بن ابی‌طالب است؟»

 

آنها گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که فاطمه زهرا دختر محمد مصطفی، مادر من است؟»

 

لشکریان ابن سعد گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام حسین (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که بزرگ همه شهدا و سید شهیدان حمزه، عموی من است؟»

 

آنها گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم)

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید جعفر طیار که خداوند در عوض دو دست او که در جهاد جدا شد دو بال به او عطا کرد که در بهشت پرواز کند، عموی من است؟»

 

آنها گفتند: آری، به خدا سوگند (می‌دانیم).

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا قسم می‌دهم، آیا می‌دانید که این شمشیر، شمشیر رسول خدا (ص) است که من بر کمر بسته‌ام؟»

 

لشکریان پاسخ دادند: آری، به خدا قسم می‌دانیم!

 

امام (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که این عمامه رسول خدا (ص) است که بر سر نهاده‌ام؟»

 

لشکریان ابن سعد (در کمال وقاحت و بی‌شرمی) گفتند:‌ آری! به خدا سوگند می‌دانیم.

 

امام حسین (ع) فرمودند: «شما را به خدا سوگند می‌دهم، آیا می‌دانید که نخستین مسلمان و دانشمندترین مردم و بردبارترین خلق و ولی هر مرد و زن مؤمن علی (ع) بود؟»

 

آنها گفتند: آری! به خدا سوگند می‌دانیم.

 

امام (ع) فرمودند: «پس چرا ریختن خون مرا حلال می‌دانید؟ با این که پدر من (صاحب کوثر است) کسانی را از حوض کوثر دور می‌کند و آنها را همانند شتری که از آب برانند، از کنار حوض خواهد راند و رأیت حمد در روز قیامت به دست او است؟»

 

آنها گفتند: ما تمامی این سخنانی را که تو بیان نمودی می‌دانیم اما با این وجود این، تو را رها نخواهیم کرد تا آن که تشنه جان بسپاری!ا

منبع : کتاب لهوف سید بن طاوس




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۸/۱۱

یه روز میاد که دیگه من نیستم....نه عاشقی دارم که نیمه شب بر سر مزارم گل سرخ بیاره و نه کسی که همیشه به یادم بمونه.... یه روز میاد به همین زودی که اینجا هم متروک و غبار گرفته میشه درست مثل خودم که مردم....یه روزی میاد که دیگه نه از تاک نشونی می مونه و نه از تاک نشان... یه روزی میاد که این روزها هم تموم میشه دیگه روزی نیستش و همش سردی و تنهایی گور هستش...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۸/۳

شنبه دو هفته پیش مشهد رفتم. حس خوبی بود. تنهایی یه مسافرت چهار روزه  رفتم. عید غدیر وقتی  داخل حرم رفتم برای تو آرزو  آرامش کردم نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه ؟ ولی دوست دارم بدونی که میخوام زندگی آروم و راحتی داشته باشی برات هم دعا کردم. میدونم دیگه همه چیز تموم شده به هر دلیلی (خانواده ت یا هر چیز دیگه ) همه چیز تموم نشد. ...برات دعا کردم که آرامش داشته باشی.....

....

لحظه های آخری که داخل حرم بودم واقعا برام آرامش بخش بودش....کاش همیشه همونطوری آرام بودم....

....

لحظه ها میگذره و قطار دور و دور تر میشه انگار چیزهایی که لحظه ای پیش  دیدم وجود نداره  درست مثل زندگیم...