روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/٦/٢۳

به خودت میگی مهم نیستش . مهم نیست که نشد با اون باشی و با اون ازدواج کنی ... میگی  به خودت سریع  فراموش میشه توی روزمرگی و  گذشت زمان اما...

اما باز  یکی رو توی خیابون یا توی تی وی می بینی میگی یه کم شبیه اونه ناخود آگاه  اسمش توی ذهنت تکرار میکنی . دلت میگیره . دلت درد میاد یه درد مبهم و تلخ....

یه دفعه اسمش رو تکرار میکنی . وسط حرف زدن با دیگران ٬یاد اون میافتی اونی که همه چیزت شده بود ٬به فکر فرو میری انگار  زمان ایستاده و هیچکسی دیگه وجود نداره غیر اون و فکر اون....

به خودت دروغ میگی که مهم نیست . مهم نیست که کنارت نیستش خنده هاش رو صداش رو نمیشنوی .دیگه اون چشم ها رو نمی بینی . دلت میگیره . دلت میگیره و چاره ای نیستش . وقتی خانواده ش قبول نمیکنه حتی خواستگاریش بری .....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/٦/۳

هزاران مانع رو  میشه با صبر و تلاش  ازش گذشت اما وقتی اونی که بخاطرش تلاش میکنی حاضر نیست به پای تو بمونه و حتی یه کلمه بگه اون هم تو رو میخواد دیگه هیچ کاری نمیشه کرد.....

.....

دوستت دارم کاش یه کلمه میگفتی.....