روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٢/٢٩

سال 1394رو به شما تبریک میگم. امیدوارم در سال جدید ٬زندگی تون جدید و خوب بشه. سال نود و سه که اصلا خوب نبود ....

کاش توی لحظه تحویل سال پیشم بودی ....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٢/۱٧

این روزها حسابی گیج هستم . نمیدونم باید چیکار کنم . انگار یه چیزی رو توی زندگی و ذهنم و قلبم گم کردم. گیج و منگ شدم و نمیتونم تصمیم بگیرم با زندگیم باید چیکار کنم و چی میشه...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٢/۱۱

تو نیستی و من توی این خونه و با خانواده م دارم خفه میشم . دارم میمیرم . خسته شدم. تو الان باید اینجا بودی طبقه بالا به جای اینکه مستاجر باشه من و تو زندگی میکردیم الان باید کنار من بودی نه اینکه  ده ها کیلومتر اون ور تر باشی ... چرا نشد چرا خانواده ت قبول نکردن چرا تو حرفی نزدی....

دارم توی خونه خفه میشم صبح که پا میشم هیچ چیزی نیستش که بخاطرش بلند شم و یه روز دیگه رو شروع کنم. شب ها هم که جز غم نیستش . جز تنهایی و تنهایی. زندگی برام خسته کننده و تلخ شده......‌

کاش بودی کاش پیشم بودی. لعنت به این کاشکی ها....