روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱۱/٢٩

بدبختی این نیستش که به کسی که میخواستی ٬نرسی. بدبختی اینکه کسی که فکر میکردی دوستت داره دوستت نداشته باشه و این رو توی ذهنت احساس کنی......




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱۱/٢۱

دیگه از این وضعیت خسته شدم. سردرد دارم و زندگیم بیش از حد کسالت بار و رنج اور شده....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱۱/۱۳

توی یه سنی باید بفهمی که بعضی چیزها تموم شده و فرصت تجربه بعضی کارها جوانی بوده و با گذر سن این فرصت رو از دست دادی و تلاش برای تجربه کردن و انجام اون کارها برات بیشتر شبیه کمدی و طنز تلخ میمونه....دردناک هستی اون لحظه که میفهمی و میخوای انکار کنی و سعی هم میکنی اما توی درونت میدونی که به عبث سعی میکنی و هیچ وقت اون حس که باید توی وجودت به وجود بیاد ٬ایجاد نمیشه ...پیر شدی و جوانی رفته...چقدر زود به میانسالی رسیدم و سی سالگی م هم تموم شد ...چرا کسی واقعا بهم نگفت که زندگی اینقدر زود میگذره شاید هم گفت و من توجه واقعی نکردم . عمرم رو هدر دادم با باید و نباید های که جز پوچی و یاس برام ثمری نداشتن...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

دلم گرفته نمیدونم باید با این زندگیم چیکار کنم.نه یاری و نه امیدی و نه دیاری....دلم گرفته . حالم  از همه چیز بهم میخوره مخصوصا از خودم . از زندگی که برای خودم ساختم و از این وضعیتی که دچارش هستم از این همه سستی و بیخیال همه چیز شدن خسته شدم.... نمیدونم از این زندگی چی میخوام و این زندگی از من چی میخواد. کاش پایانی بود بر این غم و درد همیشگی..... کاش اینطوری نبودم توی سی و دو سالگی فقط سردرگم و گیج هستم. تنها در تنهایی که برای  خودم  ساختم.....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱۱/٥

کولاک و برف

کولاک و برف

چه غم اگر خیابان ها لغزانن

جایی برای رفتن ندارم

شاعر : آنا اخماتووا

پی نوشت: برای برفی که سالیان سال هستش مثل گذشته نمیباره. به یاد خیابونهای برفی قزوین در زمان کودکی. و شوق درست کردن آدم برفی .... جایی برای رفتن ندارم .... دقیقا وصف حال الان من.....