روزهای تنهایی حمیدرضا

 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/٢۸

زندگی بیشتر  قبل  یکنواخت شده.    این بیکاری هم شده مثل یه غم. باید دوباره مشغول کاری بشم دیگه نمیشه با وضع ادامه داد . دلم یه مسافرت میخواد. دلم میخواد که تمام کارهای اشتباه گذشته محو میشد......

پی نوشت: 16*14 یعنی چی؟ این نظرات یعنی چی؟




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/٢٦

آن یار که از او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

حافظ




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم

چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد

.....

دلم گرفته . دلم از این هوا گرفته. دلم از این زمانه نا مراد گرفته. .... کاش میشد همه چیز به اراده آدم حداقل یه روز بود...

این روزها دچار رخوت و کرختی شدیدی شدم هیچ کاری نمیکنم انگار هیچ حال و آینده ی وجود  ندا




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

شعر : اخوان ثالث

........

زندگی همیشه اونطوری که ما میخوایم نیستش و اونطوری که باید باشه هم نیستش. بعضی از چیزها  ساده و طبیعی هستش که توی زندگ اکثر مواقع وجود نداره. یه سری نیازهای اولیه برای زندگی که باید همش دست و پا بزنی تا بتونی پیدا کنی و  پیدا نمیکنی.....

پی نوشت : این نوشته ها وبلاگ اشاره به شخص خاصی داره  پگاه . نه  کسی دیگه.




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/۱۳

انگار یادم رفته. خطوط چهره تو رو. اون مو هات که اصرار داشتی همیشه یه جور باشه . موهای سیاه تو...  داره توی ذهنم محو میشه خنده هات وقتی توی اون رستوران سنتی کنار پارک ٬نشسته بودیم ... درباره چی میگفتیم یادته؟  ....کم کم داره چشم هات توی ذهنم گم میشه اما طرز نگاهت نه.... یادته میگفتی چطوری اون هتل و بازیگاه کودک رو به اون بزرگی ندیدم. یادته بهت قول دادم که یه روز رستوران اون هتل می برمت... 

کاش بودی....کاش میشد...نمیخوام ناراحتت کنم. نمیخوام توی هیچ وقت ناراحت بشی عزیزم. ....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/۱٠

دلم بدجوری گرفته...حسابی گیج و منگ شدم....موندم با این زندگیم چیکار کنم..

...وقتی حماقت و عشق با همدیگه مخلوط بشن نتیجه ش این میشه که میدونی شدنی نیستش . میدونی که دیگه اون هم بریده و دیگه چیزی مثل سابق نیست اما باز درک نمیکنی و باز بهش میگی عاشقتم و دلم برات تنگ شده و منتظرتم هنوز....

.....

این روزها چقدر زود میگذره انگار که وجود نداره . انگار فقط یه لحظه هستش یه لحظه غمگین و سرد و بی روح که داره همیشگی هستش و کش دار.....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۳/۱٠/۳

اصلا آمادگی مردن رو ندارم اما به مرگ هم آگاهم. نمیتونم فکر کنم بعدش چی میشه . نمیدونم عمرم طولانی میشه یا چند ساعت دیگه نهایتش تموم میشه. خیلی بد هستش وقتی فکر میکنی کاری نکردی بعدش باید بمیری....

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد