بعد از مدتها پنچشنبه هفته پیش زیر نم نم بارون قدم زدم... خیلی وقت بود که از بارون فراری و نمیخواستم خیس بشم. کلاه یا چترمو روی سرم میگرفتم تا خیس نشم. تا قطرات بارون رو حس نکنم... اما اون ظهر پنجشنبه فرق داشت . وقتی نم نم بارون شروع شد. دوست داشتم خیس بشم زیر بارون. تنها چیزی که آرومم میکرد همین قطره های بارون بود... تازه اون ساعت فهمیدم که تموم شده. رویای با تو بودن فقط یه رویای بود توی خیال من نه توی باور تو...

 

......

عید امسال بدتر از هر سالی بود بدون هیچ شور و نشاطی... عمرم داره تموم میشه بدون هیچ دست اوردی و هیچ ثمری.....

 

....

 

کمردردم  داره هر روز بیشتر از قبل میشه