روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/۸/٢٤

امروز 31 ساله شدم. سی و یک پاییز  رو دیدم .  چقدر سریع این سالها گذشت . چقدر سریع و بیخود...تولدم مبارک....




31
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/۸/۱٥

هفته دیگه  جمعه 24 آبان  ، 31 ساله میشم. 31 سالی که خیلی زود گذشت. هنوز نمیدونم چرا حس می کنم  این عدد یه دروغ بزرگ هستش و  این همه سال از زندگیم نگذشته انگار گذر این سالها مثل یه لحظه کش دار برام بود که هنوز ادامه داره و من توی صدم های ثانیه اولش گیر کردم  و گم شدم . این همه سال گذشته  و من هنوز به باور نشده... چه قدر زود دارم بزرگ میشم . من هنوز دلم برای برف بازی  کردن بچگی و آلاسکا های محله خون و اون جیگری  خیابون  مولوی (که هنوز همونطوری مثل سابق  مونده ) تنگ شده . دلم برای محسن و رضا  و بازی های بچگی  تنگ شده و هنوز انگار منتظرم محسن  بیاد و  توی کوچه با رضا سه تایی بازی کنیم . دلم برای خونه ها کارخونه شیشه و زمین بازیش تنگ شده . برای اینکه ساعت 12 بشه و با عباس پسرعموم بریم مغازه و خوراکی بخریم تنگ شده . دلم برای خودم تنگ شده خودم توی این 31 سال انگار هر روز گم تر شده توی این زندگی تکراری .... دلم برای همه چیز تنگ شده ....

..........

زمان میگذره و تو نیستی و انگار زمان توی همون ساعتی که رفتی ایستاده و گذر زمان فقط یه چیز نسبی و خیالی شده . انگار زمان بدون تو هیچ واقعیتی نداره ....

...........

کجایی؟؟؟.......

....

با تو از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتم

گفتی هر عشقی میمیره اما از تو برنگشتم

میخواستم تا دنیا دنیاست ما به عشق هم بنازیم

توی مرز ماه و دریا قصری از صدف بسازیم

طوفان گرفت و چه ساده شکستی

اما چشاتو رو بغضم نبستی

عمرم گذشت و هوز که هنوزه

سلطان قلبم تو هستی تو هستی....

 عارف