روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٦/۱٢

روزت مبارک وبلاگ!

با تو وبلاگ عزیز  یه چیزهایی به زندگیم اضافه شد که قبلش نبود . با تو تونستم بعضی از حرفهای دلم و ذهنم رو بزنم. با تو با یه سری آدم دیگه دوست شدم . با غم ها شون غمگین شدم و با شادی هاشون شاد شدم. تو باعث شدی یه دنیای کوچیک دیگه رو کشف بکنم و غرق اون برای لحظاتی از این زندگی کسالت بارم  بشم. تو توی تنها ی ها تنهام نذاشتی و توی اون لحظات که حسابی ناراحت بود م ، همراه م بودی و گذاشتی حرفهام رو بگم. توی لحظه های شادی م کنارم بودی...

وبلاگ عزیز روزت مبارک . امیدوارم این دوستی و همراهی ما همیشگی باشه....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٦/٥

وقتی دلت میگیره . وقتی که احساس تنهایی شدید می کنی  وقتی که  تمام غم های عالم روی سرت  آوار شده ، یادته باشه که من هنوز  کنارت هستم و خواهم بود ....

.....

بعضی وقتها  انگار برای بعضی ها همیشه 2تا 2 شون میشه 5تا و برای من میشه 3 تا !!!... خسته شدم از این بعضی وقتها که بیشتر وقتها  همیشگی هستش....

....

دلم یه مسافرت  می خواد به یه جای خیلی دور  و برای یه  مدت طولانی ....

........

این شعر فروغ فرخ زاد رو خیلی دوست دارم:

بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دوردست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب میشود
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته میکند
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهوده اش
نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند