روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٥/٢٤

نمیدونم چرا رضا وبلاگش رو بسته . هر وقت یه دوستی وبلاگش رو حذف می کنه انگار یه تکیه از خاطراتم  رو با خودش  از بین میبره . خاطره هایی که برام عزیز هستند... کجایی رضا...

....

گفتی بعضی از حرمتها  بین مون شکسته شده و از بین رفته. راستی میگی دیگه انگار مثل سابق نیستش . هنوز دوستت دارم . هنوز خیلی برام عزیز هستی اما ....

....

زندگی شده مثل یه غار تاریک  که هیچ هوایی  درش جریان نداره و اون یه مقدار هوای باقی مونده هم هر لحظه کمتر و کمتر  میشه و به مرز خفگی آدم  توی زندگی داره میرسه ....

....

بچه همسایه روبروی توی کوچه بلند بلند گریه می کنه و مدام مادرش رو صدا می زنه اما انگار مادرش کر شده و هیچ صدای نمی شنوه . انگار اون بچه براش وجود نداره. بچه ای که روزی منتظر امدنش بود حالا انگار فقط یه چیز مزاحم هستش . بچه مدام گریه می کنه و هی مامان مامان میگه  نزدیک 20 دقیقه طول میکشه تا صدا گریه قطع میشه نمیدونم مادرش بالاخره شنید یا اینکه  بچه همسایه مون  بالاخره ز گریه خسته شدش!... پیش خودم فکر می کنم من تحمل شنیدن گریه رو ندارم  تحمل ناراحتی یه بچه ...

...

دلم میخواد یه مهمونی یا مراسم عروسی دعوت بشم....زندگی خیلی یکنواخت شده...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٥/۱٩

زندگی مثل یه بازی هستش یه بازی که از اول معلومه سخته و  پر از بازنده ها که بین راه این بازی کم میارند...

دلم می خواد آدم بشم . دلم میخواد یه آدم درست و پاک و خوب بشم . حالم از خودم بهم میخوره .  انگار یه موجود دیگه ای این چند  سال اخیر شدم. از خودم متنفر هستم . از دست این زندگی بیهوده کلافه شدم . دلم یه تغییر میخواد اما میدونم که با این وضعیتم شدنی نیستش... کاش میشد تغییر می کردم....

تو میگی  من دوستت ندارم . تو فکر می کنی بهت اهمیت نمیدم . تو همش میگی بهت توجه ای ندارم و  مثل قبل نیستم. اما نمیدونی تو تمام دنیای من شدی توی هر لحظه با من هستی توی فکر و روح و جان من... تو نمیدونی  یه لحظه زندگی بدون تو الان برام مفهومی نداره. تو نمیدونی دارم از این زندگی  که دارم رنج می کشم و با حرفهات  فکر می کنم که تنهای تنها هستم توی این زندگی  ... اگه تو نباشی نمیدونی این زندگی  مثل  یه مرداب گندیده و راکد  برام میشه . توی  که با وجودت باعث شدی من تلاش کنم  با خوبی هات مثل یه آب زلال و پاک  باعث شدی زندگیم جریان پیدا بکنه و مثل مرداب راکد و ساکت نباشه. تو نمیدونی که تو همه چیز من هستی . ... دلم برات تنگ شده ... دلم برای خنده هات تنگ شده ....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٥/٩

دلم گرفته  از همه چیز ....

زندگی مثل یه  جوی آب هستش که بیشتر وقتها توسط خودمون و دیگران کثیف میشه  ازش آب بیش از حد برداشته میشه و کم آب و بی رمق میشه . بعضی وقتها از زور بی آبی خشک میشه . بعضی وقتها اون قدر ساکت و راکد می مونه که به جای جوی آب  تبدیل به مرداب و گندآب میشه . زندگی ....

نمیدونم چرا اینقدر راننده ها وقتی یه آدم پیاده رو  می ببینن  سرعتشون زیاد میشه  انگار وقتی جان آدم همش ارزشش 500 -600هزار تومان ناقابل  باشه  ( اون هم صرف خرید بیمه نامه  شده  و باقی پول دیه رو بیمه میده ) هیچ وقت  خطای انسانی  فاحش مثل این سرعت زیاد  کردن  کم  نمیشه. وقتی که زندان  یا حداقل حداقل، گرفتن حق رانندگی برای تمام عمر از راننده خطا کار  وجود نداشته باشه وضع همین طوری هستش . فوقش طرف یه 100هزار تومان بیشتر به خاطر  نداشتن تخفیف بیمه  باید از جیبش بپردازه ....




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٥/٦

خودمون به زندگیمون گند می زنیم با بعضی  تصمیم هایی که باید بگیریم و نمی گیریم . با بعضی از کارها که باید بکنیم و نمی کنیم. ...

یه جای خوندم  که یکی گفته بود ما درخت نیستیم که مجبور باشیم بایستیم و  شرایط رو تحمل بکنیم. راست گفته بود. ما درخت نیستیم اما بیشتر وقتها در قبال خانواده و جامعه و دوستان و شرایط مزخرف کار و زندگی مثل یه درخت میشیم که توی زمین ریشه داره و اجازه یه تحرک  ساده رو نداره. توی زندگی شخصیمون گند می زنیم  به خاطر خانواده و حرف دیگران یا شرایط مالی و یه سری تفاوتهای اجتماعی و تا آخر عمر حسرت  می خوریم که اگه میشد  یه تصمیم جدی و دیگه می گرفتم و انجام می دادم الان وضعیتم اینطوری نبود...

...

زندگی سخته اما ما خودمون سختترش برای خودمون می کنیم....




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٥/٢

چرا هر وقت من از سرویس محل کارم می خوام پیاده بشم حس می کنم که باید پول کرایه ام بدم!!!...

یه گله شتر (بیشتر از صدتا حداقل )؛ این منظره هستش که سه روز پشت سر هم وقتی از محل کارم در میام کنار جاده نزدیک محل کارم می بینم ! جالبه ! ... یه شتر سفید هم بین شون هستش و10-20 تا بچه شتر ... حیف که نمی تونم بیشتر از چند ثانیه اونها رو ببینم... راستی چرا واحد شمارش شتر و انسان نفر هستش ؟ شتر ها که طفلکی مثل بیشتر آدم ها بد نیستند؟!!!

....

سحر خیزی باعث لطافت  روح میشه ... این رو داخل روزنامه امروز خوندم . چرا اما توی وجود من این تاثیر رو نداره . درسته ساعت 4و نیم صبح وقتی از خونه در میام تا سوار سرویس بشم  یه احساس آرامش  و سکوتی توی خیابون هستش که توی ساعت دیگه ای نمیشه  حس کرد . سکوتی که سرشار از زیبایی هستش . اما باز  این هیچ تاثیری بعد از سوار شدن داخل سرویس محل کارم  روی روحیه من نمیذاره ....

....

دارم لاغر میشم . اما نمیدونم چرا راضی کننده نیستش....

 




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩٢/٥/۱

بهترین دوشنبه امسال بودش . وقتی روبروی تو نشستم و لبخند زیبای تو رو دیدم وقتی که با من حرف میزدی . من محو زیبایی و  قشنگی تو شده بودم . وای که چقدر  اون لحظه ها خوب بودش . اون چند ساعتی که کنار هم بودیم . اون لحظه ها که تو بودی و من که  بهترین لحظات زندگیم رو داشتم می گذروندم .  کلی حرف زدیم و تو خندیدی و  من از دیدن خنده های  تو  تمام غم هام  توی اون لحظات ؛ ناپدید و محو شدن .... چقدر دوستت دارم . چقدر تو   دوست داشتنی هستی . کاش میدونستی که چقدر برام عزیز  و مهم هستی ...توی اون رستوران سنتی وقتی روبروم نشسته بودی چقدر محیط  درش بودیم و زندگیم زیبا و دلپذیر شده بود . چون تو بودی و صدای تو و  صورت زیبای تو که من از نزدیک  داشتم میدیدم .... دلم نمیخواست اون لحظه ها تموم بشن . دلم میخواست توی همون جا تا ابد کنار هم مینشستیم .... چقدر دلم برات تنگ شده گلم ...