روزهای تنهایی حمیدرضا

نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/۳٠

شب یلدا . شبی هستش که باید باعشق و محبت تا صبح بیدار بود... چقدر دلم می خواست این  شب رو کنار تو بودم.  یه آتیش روشن می کردیم و تا طلوع خورشید با همدیگه  حرف می زدیم و من محوی تماشای چشم های زیبای تو میشدم...

.....

خدا کنه امشب هیچ کسی بی سرپناه نباشه . واقعا این شبها خیلی  خیلی هوا سرد شده...

...........

زمستان  نمیدونم چرا اینقدر زود همه مغازه ها  بسته میشه . وقتی ساعت 9 شب بیرون میری انگار همه چیز به خواب رفته و اصلا این وضعیت رو دوست ندارم....

....

وقتی دلت چیزی رو میخواد باید سعی کنی و تلاش کنی بهش برسی هرچند سخت باشه ...

........

نمیدونم چرا این روزها زندگی بهتر از ماه های قبل شده با وجود مشکلاتی که هنوز توی زندگیم وجود  داره... شاید به خاطر تو هستش تو که زیباترین نام دنیا  رو از نظر من داری...

.........




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/٢٧

زندگی مسخره تر از اونیه که حساب می کردم. واقعا مسخره تر از اونیه که توی تصورم بودش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/٢٦

امرروز بعد از مدتها برف باریده و تمام زمین رو پر از برف کرده. منظره زیبایی سفیدی برف روی درختهای خیابون  و پارک نزدیک خونه مون ایجاد کرده...

........

کاش  تو بودی و برف بازی می کردیم و  یه خونه برفی می ساختیم و تنها گرمای داخلش نفسهای تو بود  وقتی در آغوش  من به برف هایی که داره از آسمون  می باره ، نگاه میکردیم. توی اون لحظه فقط من و تو بودیم و  آرامش کامل توی روز برفی  و پر از گرمایی محبتی که از دست های تو به دستهای من منتقل میشد... کاش  اینجا بودی...

...........

چه  زود دل آدم تنگ میشه و میخواد دوباره  اونی که باعث بهار توی دلش شده  رو ببینه...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/٢۱

وقتی همه چیز روبراه باشه میتونی همه چیز رو خوب ببینی ......

.........

وقتی کسی رو دوست داشته باشی زندگی برات درست مثل روزهای زیبای بهاری میشه حتی اگه آخر های پاییز باشه و هوا سرد و بارونی باشه. اما باز تو احساس خیلی خوبی بهت دست میده...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/۱٦

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

شاعر: قیصر امین پور




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/۱٠

حرفهای خیلی زیادی میشه زد درباره زندگی و کار و خانواده و گذشته و حال و آینده و میحط اطراف و همکاران و همکلاسی های سابق و  همسایه ها و حتی عابرهای  پیاده ای که شاید هیچ وقت دیگه توی زندگی حتی نبینیمشون ، میشه کلی حرف زد  اما حرف اصلی یه چیز دیگه هستش درد و عامل تنهایی یه چیز دیگه هستش که نمیشه بازگو درست کرد و درباره اون به راحتی چیزهای دیگه گفت... نمیشه درباره عشق و دانایی حرفی زد که به طور کامل توضیح بده  ... باید بعضی وقتها حرفی نزد و  فقط نظاره گر بود نظاره گر عشق و شیدایی و شور اون و درد و رنج دانایی و دونستن ....

............

بعضی وقتها انگار باید از زیر کار در بری وگرنه اگه کارت رو درست انجام بدی فکر می کنند که ساده  هستی و دیوونه...

......

دلم یه مسافرت طولانی میخواد یکی دوسال از خونه برم و برگردم و ببینم و چیزهای جدید تجربه بکنم... کاش می تونستم همچین سفری برم. کاش یه همسفر داشتم که پایه همچین مسافرتی بود ... مهم نیست کجا مقصد این سفر باشه یا چطوری ... مهم فقط خود سفر هستش...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/۸

آری تنها یه جمله است که ما را به اوج میرساند . تنها و تنها یه جمله کوتاه ست که فرق بین تنهایی و عدم تنهایی یست .  تمام عمر در این انتظار هستیم که این جمله را خالصانه و بدون هیچ ریا یا دروغ و نیرنگی بشنویم. تنها این کلمات من را ما می کند . این   جمله  رمز زندگیست ... دوستت دارم...

...

میگه باید برای زندگی بهانه داشت . فکر می کنم  من بهانه  های زیادی داشتم برای زندگی کردن و  همون قدر هم بهانه برای زندگی نکردن داشتم. ده ها بهانه مختلف توی طول زندگیم  که هر کدوم گاهی از اوقات پر رنگ تر از بقیه بهانه بودن... اما الان فقط یه بهانه  برای زندگی کردن دارم بهانه ای که باعث شده احساس تنهایی حداقل لحظاتی توی این روز ها نکنم و به فکر کردن به اون دیگه احساس غمی نداشته باشم یه امید تازه ...




 
نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/٦

وقتی عجله بکنی به هیچ جای نمی رسی... 

....

همیشه دلم  از بارون امدن  و دیدن قطرات بارون که به زمین می خوره ، شاد  شده اما امروز همچین  حسی  رو ندارم . توی این لحظه برام  هیچ چیزی که موجب شادی بشه وجود نداره...

....

انگار  با همدیگه  مسابقه دارن  برای اینکه کی زودتر به خط پایان  زندگی خودش و ماشینش میرسه. این راننده هیچ وقت درست بشو نیستند و  فقط  باید جریمه بشند  اونقدر که از صرافت رانندگی بیافتند...




نویسنده: حمیدرضا - ۱۳٩۱/٩/٢

سرم زخمی شدش  روز سه شنبه . وقتی می خواستم از اتاق نگهبانی رد بشم پا به  لوله ی روی زمین افتاده بود خورد و امدم تعادلم رو حفظ کنم سرم به جای  زیر کولری کنار  نگهبانی خورد و زخمی شد....

...........

وقتی یاد بعضی از شعر های نوحه خوانها می افتادم حالم بد میشه از این تعابیر زشتی که درباره خودشون و  عزا دارها  بکار می برند ( سگ  و گربه و  از این تعابیر سخیف) دلم برای گذشته تنگ شده ...

...

گاهی نباید احساست رو بگی خیلی زود چون برداشت اشتباه می کنند . باید با منطق و عقل جلو بری  وگرنه باعث فرار و دوری و برداشت غلط آدم ها  میشی... گاهی وقتها نباید احساس درونت رو فاش بکنی...

........

برام دعا کنید برای یکی از دوستان خیلی خوبم هم دعا کنید ...

....

حالم خوبه الان...